۱۵ پرده از تراژدی و شکوهِ اپل؛ سفری به اعماقِ یک امپراتوری

. شب‌های بیداری در گاراژ: فراتر از یک سرگرمی

در تابستان ۱۹۷۶، گاراژ خانه پدری جابز در «لوس‌آلتوس» بوی قلعِ داغ و دود می‌داد. وزنیاک، که شب‌ها را در شرکت HP می‌گذراند، روزها در آن گاراژ تبدیل به یک جادوگر می‌شد. داستانِ اصلی اینجا نبود که آن‌ها کامپیوتر ساختند؛ داستان در «وسواسِ» وزنیاک برای کم کردنِ تعدادِ تراشه‌ها بود. او می‌خواست مدارها را تا جای ممکن ساده کند. جابز در این میان، نه قطعه‌ای می‌چید و نه کد می‌زد؛ او در حالِ «ساختنِ یک اسطوره» بود. او مدام به وزنیاک فشار می‌آورد که این دستگاه نباید فقط برای نِردها باشد. جابز با نگاهی به آینده، داشت «تجربه کاربری» را اختراع می‌کرد، در حالی که بقیه دنیا هنوز درگیرِ کار با کارت‌های پانچِ سنگین بودند. این فقط یک گاراژ نبود؛ زمینِ تمرینِ مردی بود که می‌خواست مفهومِ «شخصی بودنِ کامپیوتر» را به ذهنِ مردم تزریق کند.

۲. شورشِ بزرگ: پرچم دزدان دریایی بر فرازِ ساختمان

در سال ۱۹۸۲، اپل مثل یک ارتشِ منظم و کند شده بود. استیو جابز که از پروژه «لیسا» کنار گذاشته شده بود، در گوشه‌ای از دفتر شرکت، تیم «مکینتاش» را علم کرد. آن‌ها ساختمان متفاوتی را اجاره کردند که به «بندِ دزدان دریایی» معروف شد. داستانِ جذابِ اینجا، «فشارِ دیوانه‌وار» جابز بود. او مهندسانش را مجبور می‌کرد ساعت‌ها روی فونت‌های روی صفحه نمایش کار کنند تا شبیه به نوشته‌های کتاب‌های تایپوگرافی شود. او به آن‌ها می‌گفت: «شما دارید چیزی را می‌سازید که تا ابد باقی می‌ماند.» در آن ساختمان، نه مدیر و مرئوسی در کار بود و نه نظم اداری؛ فقط یک جمعِ دیوانه بودند که فکر می‌کردند می‌توانند با رابطِ گرافیکی و موس، کامپیوتر را «اهلی» کنند. این نبرد، در واقع جنگِ یک «هنرمندِ دیکتاتور» علیه یک «اداره‌یِ سنتی» بود.

۳. خیانتِ تلخ: وقتی «جان اسکالی» جابز را بیرون کرد

داستانِ سقوطِ جابز، غم‌انگیزترین تراژدی تاریخ کسب‌وکار است. جابز که فکر می‌کرد جان اسکالی (مدیرعامل وقت) هم‌فکر اوست، با جمله‌ی معروفش او را از پپسی به اپل آورد. اما وقتی مکینتاش در فروش اولیه شکست خورد و جابز شروع به رفتارهای تند با مدیران کرد، اسکالی به جابز پشت کرد. در یک جلسه هیئت‌مدیره در سال ۱۹۸۵، جابز سعی کرد کودتا کند، اما بقیه مدیران که از رفتارهای او به ستوه آمده بودند، طرفِ اسکالی را گرفتند. جابز در ۳۰ سالگی از شرکتی که خودش ساخته بود، اخراج شد. او می‌گفت: «مثل این بود که قلبم را از سینه‌ام بیرون کشیدند.» این نقطه، جایی است که جابز از یک «جوانِ مغرور» تبدیل شد به کسی که فهمید برای تغییر دنیا، فقط نباید ایده داشته باشی، باید «مدیریتِ قدرت» را هم بلد باشی.

۴. روزهای سیاه: دورانِ «اسکالی» و نابودیِ روحِ اپل

وقتی جابز رفت، اپل به دست مدیرانی افتاد که هیچ بویی از «هنرِ جابز» نبرده بودند. آن‌ها در دهه ۹۰، دهها مدل مختلف از مکینتاش با نام‌های گیج‌کننده (Performa, Quadra, Centris) تولید کردند که هیچ‌کس نمی‌فهمید تفاوتشان چیست. داستانِ این دوران، داستانِ «بوروکراسیِ مرگ‌بار» است. شرکت آن‌قدر درگیرِ تولیدِ سخت‌افزارهای ضعیف شده بود که اپلِ «شورشی» تبدیل شد به یک شرکتِ معمولیِ اداری. در آن سال‌ها، جابز در شرکتِ NeXT داشت روی تکنولوژی‌های فوق‌پیشرفته کار می‌کرد و با حسرت از دور نگاه می‌کرد که چطور «عشقِ زندگی‌اش» (اپل) در حالِ اضمحلال و ورشکستگی است.

۵. معامله‌یِ نجات‌بخش: تماسِ جابز با بیل گیتس

سال ۱۹۹۷، اپل تنها ۹۰ روز تا مرگ فاصله داشت. جابز وقتی به شرکت برگشت، متوجه شد که مایکروسافت عملاً تمام بازار را گرفته است. داستانِ دراماتیک اینجا، تماسِ جابز با بیل گیتس است. آن‌ها با هم در یک اتاق در سانفرانسیسکو نشستند. جابز از گیتس خواست در اپل سرمایه‌گذاری کند. گیتس که همیشه رقیبِ جابز بود، در این معامله‌، هم‌زمان هم دشمن بود و هم ناجی. وقتی جابز در کنفرانس مک‌ورلد اعلام کرد که مایکروسافت ۱۵۰ میلیون دلار به اپل تزریق می‌کند، سالن در سکوتِ مطلق فرو رفت. جابز می‌دانست که برای زنده ماندنِ «ایده‌ی اپل»، باید غرورش را زیر پا بگذارد و با دشمنِ قسم‌خورده‌اش معامله کند. این لحظه‌ی تغییرِ مسیرِ تاریخ بود؛ لحظه‌ای که اپل از مرگ نجات یافت.

. پروژه «آی‌مک جی‌۳»: وقتی جابزِ دیوانه، رنگ را به دنیای خاکستری آورد

وقتی جابز در سال ۱۹۹۷ به اپل برگشت، شرکت با ده‌ها پروژه شکست‌خورده دست‌وپنج نرم می‌کرد. اولین اقدامِ وحشیانه‌ی او این بود: «همه را تعطیل کنید!» او تمام پروژه‌های سخت‌افزاری را لغو کرد و فقط روی یک هدف متمرکز شد. داستانِ آی‌مک (iMac G3)، داستانِ نبردِ «طراحی در برابر مهندسی» بود. جابز به تیم طراحی‌اش (به سرپرستی جانی آیو) گفت: «من کامپیوتری می‌خواهم که مردم بخواهند آن را لیس بزنند!» وقتی اولین آی‌مک با بدنه پلاستیکیِ نیمه‌شفافِ رنگی (به رنگ آبی بوندای) معرفی شد، منتقدان مسخره‌اش کردند و گفتند: «این که درایو فلاپی ندارد، احمقانه است!» اما جابز می‌دانست که آینده در «اتصالِ ابری» است، نه در فلاپی‌های قدیمی. آی‌مک اولین محصولی بود که ثابت کرد «ظاهرِ محصول» می‌تواند مثلِ «قدرتِ پردازشِ آن» بفروشد.

۷. وسواسِ «فونت‌سازی»: وقتی زیبایی، قانونِ شرکت شد

در دورانِ بازگشتِ جابز، او فقط به محصول فکر نمی‌کرد؛ او به «جزئیاتِ نامرئی» فکر می‌کرد. یکی از داستان‌های کمتر شنیده شده اما تعیین‌کننده، جنگِ جابز بر سرِ «تایپوگرافی» بود. او اپل را مجبور کرد تمام استانداردهای متنی را عوض کند. جابز می‌گفت: «مردم فکر می‌کنند اپل فقط ابزار می‌سازد، اما ما داریم زبانِ بصریِ دنیا را می‌نویسیم.» این وسواسِ او روی فونت‌ها (که ریشه در دورانِ جوانی‌اش در کلاس‌های خوشنویسی داشت)، باعث شد سیستم‌عامل‌های اپل حسِ «غرق شدن در یک اثر هنری» را به کاربر بدهند، نه فقط یک صفحه سیاه با کدهای سفید. این همان نقطه‌ای بود که اپل از رقبا فاصله گرفت؛ چون آن‌ها روی «کارکرد» تمرکز داشتند و اپل روی «احساسِ لمسِ زیبایی».

۸. قمارِ بزرگِ «آی‌پاد»: وقتی جابز، صنعت موسیقی را گروگان گرفت

اوایل دهه ۲۰۰۰، جابز متوجه شد که «آی‌تونز» روی ویندوز کار نمی‌کند و این یک فاجعه است. داستانِ آی‌پاد، داستانِ یک شکستِ بالقوه بود که با یک تصمیمِ استراتژیکِ خطرناک به پیروزی تبدیل شد. جابز فهمید که اگر می‌خواهد اپل به خانه‌ی همه برود، باید با «دشمن» (ویندوز) صلح کند. معرفی آی‌پاد با چرخِ کلیکِ نمادینش، فقط یک سخت‌افزار نبود؛ آن چرخ، حسِ «کنترلِ مطلق» را به کاربر می‌داد. جابز آن‌قدر روی «تعدادِ آهنگ‌ها» حساس بود که وقتی تیمِ مهندسی گفتند «بیش از ۵۰۰ آهنگ جا نمی‌شود»، او آن‌ها را به چالش کشید تا راهی پیدا کنند. وقتی محصول نهایی بیرون آمد، دنیا فهمید که موسیقی، دیگر متعلق به CDها نیست؛ موسیقی حالا یک «تجربه‌ی سیال» در جیبِ هر انسان است.

۹. نبردِ «پلی‌کربنات»؛ جانی آیو و جابز در یک همکاریِ مرگبار

رابطه‌ی استیو جابز و جانی آیو (طراح ارشد) در این سال‌ها، عجیب‌ترین و در عین حال خلاقانه‌ترین رابطه‌ی تاریخِ شرکت‌های بزرگ بود. آن‌ها ساعت‌ها در اتاقِ طراحی می‌نشستند و درباره‌ی «جنسِ بدنه» بحث می‌کردند. داستانِ ساختِ بدنه محصولاتِ اپل، داستانِ نبرد با قوانینِ فیزیک بود. جابز می‌خواست محصولاتی بسازد که «یکپارچه» باشند، بدون هیچ پیچِ اضافه‌ای که چشم را آزار دهد. این وسواس باعث شد اپل میلیاردها دلار برای دستگاه‌های پرسِ فلزی هزینه کند که قبلاً در دنیا وجود نداشت. این دو نفر، مهندسانِ شرکت را تا مرزِ استعفا پیش بردند، اما در نهایت، اپل محصولاتی تولید کرد که وقتی کسی آن را دست می‌گرفت، حسی شبیه به «فلزِ سرد و دقیقِ یک ساعتِ گران‌قیمت» داشت.

۱۰. صبحِ معرفیِ آیفون: لحظه‌ای که دنیا برای همیشه تغییر کرد

سال ۲۰۰۷، در کنفرانس مک‌ورلد، جابز محصولی را معرفی کرد که همه فکر می‌کردند یک «موبایلِ معمولی» است. اما داستانِ واقعیِ پشتِ صحنه، یک «کابوسِ مهندسی» بود. نمونه‌های اولیه‌ی آیفون در آن روز مدام کرش می‌کردند، باتری‌شان تمام می‌شد و وای‌فای‌شان قطع می‌شد. جابز در آن روز، در حالی که روی صحنه راه می‌رفت، در واقع داشت روی یک «بمبِ ساعتی» راه می‌رفت که هر لحظه ممکن بود روی صحنه منفجر شود. او با اعتمادبه‌نفسی که فقط از یک «بازیگرِ بزرگ» برمی‌آید، تظاهر کرد همه‌چیز عالی است. وقتی اولین تماس را گرفت و صفحه نمایش لمسی با یک حرکتِ انگشت ورق خورد، تماشاگران فهمیدند که دنیا در آن لحظه به دو قسمت تقسیم شده: «قبل از آیفون» و «بعد از آیفون».

. جنگِ «اپ استور»: وقتی اپل تبدیل به «دولتِ نرم‌افزار» شد

در سال ۲۰۰۸، جابز در ابتدا مخالفِ نصب اپلیکیشن‌های جانبی روی آیفون بود. او می‌ترسید سیستم‌عاملش «کثیف» شود. اما فشارِ توسعه‌دهندگان و نبوغِ اطرافیانش باعث شد «اپ استور» متولد شود. داستانِ اینجا، تغییرِ پارادایم است؛ اپل یک‌شبه تبدیل به بازاری شد که قوانینِ تجارتِ دیجیتال را می‌نوشت. این نه تنها یک ابزار برای کسب درآمد، که یک «دامِ طلایی» بود؛ میلیون‌ها کاربر جذبِ این فروشگاه شدند و حالا خروج از اکوسیستم اپل، به معنایِ از دست دادنِ تمامِ زندگیِ دیجیتالشان بود. این بزرگترین حرکتِ استراتژیک تاریخِ اپل بود که آن‌ها را از شرِ وابستگی به فروشِ صرفِ سخت‌افزار نجات داد.

۱۲. مرگِ دیکتاتور: آخرین روزهایِ اسطوره

در سال‌های ۲۰۱۱، جابز در حالی که با سرطان می‌جنگید، در خانه مشغولِ طراحیِ مقرِ جدید اپل (Apple Park) بود. داستانِ این دوره، «خداحافظیِ یک کمال‌گرا با جهان» است. او حتی در آخرین روزهای حیاتش، روی کوچک‌ترین جزئیاتِ آی‌فون بعدی و حتی رنگِ صندلی‌های کافه تریا نظارت داشت. مرگِ جابز برای اپل یک کابوسِ واقعی بود؛ تحلیل‌گران می‌گفتند اپل بدونِ جابز مثل «یک سفینه فضایی بدونِ خلبان» است. اما جابز قبل از مرگ، تیمی را تربیت کرده بود که یاد گرفته بودند چطور «مانند او فکر کنند». او با مرگش، فرهنگِ «اپل بودن» را در دی‌ان‌ای شرکت حک کرد.

۱۳. دورانِ «تیم کوک»: نبرد در زنجیره تأمین

وقتی تیم کوک سکانِ شرکت را گرفت، همه فکر می‌کردند اپل به زودی افول می‌کند چون کوک «خلاق» نبود. اما داستانِ دورانِ او، درامِ «لجستیک و قدرت» است. کوک ثابت کرد که برای تغییر دنیا، لازم نیست همیشه روی صحنه نمایش بدهی؛ گاهی باید «زنجیره تأمین» را آن‌قدر بهینه کنی که هیچ‌کس نتواند با تو رقابت کند. او اپل را از یک شرکتِ «محصول‌محور» به یک غولِ «خدمات‌محور» تبدیل کرد. داستانِ موفقیتِ او، بی‌سروصدا، اما بسیار مرگبار برای رقبا بود؛ او ثابت کرد که اپل می‌تواند هم‌زمان هم «لوکس» بماند و هم «ماشینِ پول‌سازی» باشد.

۱۴. نبردِ «حریمِ خصوصی» با اف‌بی‌آی (FBI)

یکی از دراماتیک‌ترین داستان‌های سال‌های اخیر، نبرد حقوقیِ اپل با دولت آمریکا بود. اف‌بی‌آی می‌خواست اپل راهی برای باز کردنِ قفلِ آیفونِ یک تروریست بسازد. داستانِ اینجا، تقابلِ «امنیت ملی» در برابر «حریم شخصی» است. تیم کوک در یک اقدامِ بی‌سابقه، علناً در برابرِ دولت ایستاد و گفت: «اگر ما این درِ پشتی را بسازیم، کلِ سیستم امنیتِ ما فرو می‌ریزد.» این یک ریسکِ بزرگ بود؛ اپل داشت برندِ خودش را به عنوان «سنگرِ امنِ کاربران» تعریف می‌کرد. این حرکت باعث شد اپل در چشمِ مردم، نه فقط یک شرکت، بلکه یک «مدافعِ حقوقِ انسانی» دیده شود.

۱۵. عصرِ هوش مصنوعی: آخرینِ قمارِ اپل

امروز اپل در مرکزِ یک طوفانِ جدید است: هوش مصنوعی. در حالی که رقبایی مثل گوگل و انویدیا با سرعت در حالِ حرکت هستند، اپل مثل همیشه «صبورانه و وسواسی» عمل می‌کند. داستانِ امروز، داستانِ «حفظِ هویت در دنیای هوشِ مصنوعی» است. اپل با معرفی Apple Intelligence نمی‌خواهد فقط یک مدلِ هوش مصنوعی بسازد؛ آن‌ها می‌خواهند هوش مصنوعی را به شکلی «شخصی و امن» در دلِ گوشیِ شما جاسازی کنند. این آخرین قماری است که اپل بر سرِ آن می‌جنگد؛ آیا آن‌ها می‌توانند در عصری که همه چیز «ماشینی» شده، همچنان «روحِ انسانیِ» محصولاتشان را حفظ کنند؟ این بزرگترین درامِ امروزِ اپل است.

. «نبردِ محرمانه در کافه»؛ استیو جابز چگونه ایده مکینتاش را دزدید (و به تکامل رساند)

همه فکر می‌کنند مکینتاش ایده خالص جابز بود، اما داستان واقعی در آزمایشگاه «زیراکس پارک» رقم خورد. جابز در سال ۱۹۷۹ از آزمایشگاه تحقیقاتی زیراکس بازدید کرد و برای اولین بار «رابط کاربری گرافیکی» (GUI) و «موس» را دید. دانشمندان زیراکس آن را جدی نمی‌گرفتند، اما جابز بلافاصله متوجه شد که این «آینده» است. او با خشم و هیجان به تیمش گفت: «چرا با این چیزها بازی نمی‌کنید؟ این می‌تواند صنعت را تغییر دهد!» این داستان، روایتِ «دیدنِ پتانسیل در چیزی است که بقیه نادیده می‌گیرند».

۱۷. «شکستِ تاریخیِ اپل لیزا»؛ وقتی جابز شکست خورد تا یاد بگیرد

قبل از مکینتاش، پروژه‌ای به نام «لیزا» وجود داشت. پروژه‌ای که جابز مدیریتِ آن را به عهده داشت و به افتخار دخترش نام‌گذاری شده بود. لیزا یک شکستِ تجاریِ مفتضحانه بود (به‌خاطر قیمت بسیار بالا و سرعت پایین). جابز از تیمِ لیزا اخراج شد و این اخراج، او را خشمگین و سپس «متحول» کرد. این شکستِ تلخ، اولین درسِ بزرگِ جابز در مدیریت بود: «محصولِ عالی بدونِ قیمتِ درست، فقط یک اسباب‌بازیِ گران‌قیمت است.»

۱۸. «جنگِ سرد با گوگل»؛ وقتی اریک اشمیت به اپل خیانت کرد

در روزهای اولیه ساخت آیفون، اریک اشمیت (مدیرعامل وقت گوگل) در هیئت‌مدیره اپل بود. جابز به او اعتماد کرد و حتی نقشه راه آیفون را به او نشان داد. وقتی گوگل «اندروید» را معرفی کرد، جابز احساس کرد خنجری در قلبش فرو رفته است. او با خشم گفت: «من حاضرم تمامِ پولم را صرف کنم تا اندروید را با قانون نابود کنم، چون یک محصولِ کپی‌شده است.» این داستانِ یک دوستیِ شکسته و آغازِ بزرگترین جنگِ تکنولوژیک قرن ۲۱ است.

۱۹. «مراسمِ آی‌پاد در برابرِ دنیایِ سردِ ویندوز»؛ استراتژیِ اسب تروآ

وقتی جابز آی‌پاد را ساخت، آن را فقط برای مک‌بازها نگه نداشت. او علی‌رغم مخالفت‌های شدید تیم مهندسی‌اش، نسخه ویندوزِ «آی‌تونز» را منتشر کرد. این یکی از استراتژیک‌ترین و در عین حال خطرناک‌ترین تصمیم‌های تاریخِ مدیریت بود. جابز با این کار، «اسب تروآ» را به خانه کاربران ویندوز فرستاد. آن‌ها که از آی‌پاد خوششان آمده بود، کم‌کم به اکوسیستم اپل علاقمند شدند و در نهایت به سمت خرید مک رفتند. این همان لحظه‌ای بود که اپل از یک شرکتِ حاشیه‌ای به «مرکزِ دنیایِ دیجیتال» تبدیل شد.

۲۰. «معماریِ فروشگاه‌های اپل»؛ وقتی مغازه، تبدیل به معبد شد

داستانِ ساختِ Apple Store، داستانِ تبدیلِ «خرید» به «نیایش» است. ران جانسون (مدیر خرده‌فروشی اپل) پیشنهاد کرد فروشگاه‌ها نباید فقط جای فروش باشند؛ بلکه باید جای «حلِ مشکل» (Genius Bar) باشند. جابز ابتدا مخالفت کرد و گفت: «ما اینجا برای فروشِ کالا هستیم!» اما وقتی دید چطور مردم در Genius Bar با کارمندان اپل پیوندِ عاطفی برقرار می‌کنند، اجازه داد این مدل گسترش یابد. این استراتژی باعث شد مشتریان اپل، «طرفدارانِ متعصب» (Fanboys) شوند، نه فقط خریدار.

۲۱. «پروژه‌ی سیاه؛ وقتی اپل یک تانکِ نرم‌افزاری خرید»

در اواسط دهه ۹۰، اپل در حالِ مرگِ مطلق بود. سیستم‌عامل‌شان (System 7) در حال فروپاشی بود. آن‌ها در یک اقدامِ ناامیدانه، به دنبال خریدِ یک سیستم‌عامل جدید بودند. «بی‌ئی‌او‌اس» (BeOS) گزینه اصلی بود، اما جابز (که آن موقع هنوز خارج از اپل بود و شرکتِ خودش به نام NeXT را داشت) در یک بازیِ شطرنجِ فوق‌العاده، اپل را مجبور کرد شرکتِ او (NeXT) را بخرد. در واقع، اپل برای نجاتِ خودش، مجبور شد «استیو جابز» را دوباره بخرد! این شاید عجیب‌ترین معامله‌ی تاریخِ شرکت‌ها باشد: خریدنِ شرکتی که بنیان‌گذارش را ۱۰ سال قبل بیرون کرده بودند.

۲۲. «هکرِ کلاهِ سفید؛ داستانی از نفوذ به دژِ اپل»

در سال ۲۰۱۱، گروهی از هکرها توانستند یکی از سرورهای اپل را هک کنند. اما چیزی که پیدا کردند، نه اسرارِ موشکی بود و نه لیستِ مشتریان، بلکه کدهای بسیار قدیمی و «بسیار کثیف» از پروژه‌های رهاشده‌ی دهه ۸۰ بود. این داستان نشان می‌دهد که اپل حتی در دژهای امنیتی‌اش، «خاطراتِ شکست‌هایش» را نگه می‌دارد. آن‌ها برعکسِ خیلی شرکت‌ها، شکست‌های‌شان را دفن نمی‌کنند، بلکه آن‌ها را به عنوانِ درسِ عبرت در آرشیوهای دیجیتالی‌شان بایگانی می‌کنند.

۲۳. «نبرد بر سرِ لوگو؛ اپل در برابرِ اپل»

شاید ندانید، اما اپل سال‌ها درگیر یک دعوای حقوقیِ بسیار طولانی با شرکتِ «اپل رکوردز» (شرکتِ موسیقیِ گروه بیتلز) بود. بیتل‌ها عاشقِ اسمِ «اپل» بودند و جابز هم همین‌طور. این نبردِ قانونیِ عجیب، نزدیک به ۳۰ سال طول کشید! اپل (کامپیوتر) چندین بار جریمه‌های سنگین پرداخت کرد تا اجازه داشته باشد از نامِ «اپل» در صنعتِ موسیقی استفاده کند. این داستانِ یکی از طولانی‌ترین و پرهزینه‌ترین نبردهای برندینگ در تاریخِ جهان است.

۲۴. «جادویِ بسته‌بندی؛ وقتی جعبه مهم‌تر از خودِ کالا شد»

جابز در طراحیِ «تجربه‌ی جعبه‌گشایی» (Unboxing) یک وسواسِ بیمارگونه داشت. او تیم‌هایی را استخدام کرده بود که ماه‌ها فقط روی «صدایِ باز شدنِ جعبه» و «سرعتِ کشیده شدنِ دربِ جعبه» کار می‌کردند. هدف؟ این که وقتی کاربر جعبه را باز می‌کند، حسی شبیه به «باز کردنِ یک هدیه‌ی مقدس» به او دست بدهد. این داستانِ فنیِ یک برند است که می‌فهمد: «مشتری در ۵ ثانیه اول، عاشقِ برند می‌شود، نه بعد از روشن کردنِ دستگاه.»

۲۵. «دروغِ بزرگِ تبلیغاتی؛ وقتی اپلِ سبز، تیره شد»

همه اپل را به عنوانِ شرکتی می‌شناسند که دغدغه‌ی محیط‌زیست دارد (حذفِ آداپتور از جعبه و…). اما داستانِ پشتِ پرده، بحث‌های شدیدی است که در داخلِ شرکت در مورد «حقِ تعمیر» (Right to Repair) وجود داشت. اپل سال‌ها با تمامِ قدرت علیه قوانینی که اجازه می‌داد مردم گوشی‌هایشان را در تعمیرگاه‌های متفرقه درست کنند، لابی کرد. این یک تضادِ دراماتیک است: برندی که از یک طرف ادعایِ دوستی با کره زمین را دارد و از طرفِ دیگر، کاربر را مجبور می‌کند برای هر خرابیِ کوچک، هزینه‌ی کلانی به شرکت بپردازد. این داستان، رویِ تاریک و تجاریِ یک امپراتوریِ ایده‌آل‌گراست.

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید