«زندگینامه محمدتقی برخوردار؛ پدر صنایع خانگی ایران از یزد تا پارس‌خزر»

۱. یزد؛ عطرِ تجارت در میان بادگیرها

شهریور ۱۳۰۳ بود که یزد، شهری میان شن و خورشید، به محمدتقی خوش‌آمد گفت. او در خانواده‌ای چشم به جهان گشود که تجارت در خونش جریان داشت. حاجی محمدحسین برخوردار، پدرش، مردی بود که می‌دانست چگونه باید با کاروان‌های کویری و بازارهای پرهیاهو سخن گفت. در آن سال‌ها، یزد نه تنها مرکز کویر که گلوگاهِ مبادلات بازرگانی بود. محمدتقی از همان کودکی، میان صدای چرخ‌های کارگاه‌های نساجی و هیاهوی بازارهای سنتی، الفبای «سود و زیان» را نه در کتاب‌ها، که در نگاهِ خریداران و فروشندگان آموخت.

تصور کنید پسربچه‌ای با چشمانی تیزبین در حجره‌ی پدر. بوی تندِ زردچوبه، فلفل سیاه و چای اعلای هندی، فضای حجره را پر کرده بود. برای محمدتقی، این عطرها فقط کالا نبودند؛ آن‌ها نقشه راه‌های دور بودند. او می‌دید که چگونه پدرش با لبخندی محتاطانه، کالایی را می‌خرد و با اطمینانی راسخ، آن را به دست کسانی می‌رساند که کیلومترها دورتر در شهرهای بزرگ منتظر بودند. این نخستین درسِ او بود: تجارت یعنی «تأمینِ نیاز در فاصله‌های دور». او آموخت که بازار، یک موجود زنده است که تنفس می‌کند و اگر نبضش را نشناسی، در هیاهوی کویر گم می‌شوی. آن روزها، در کنار بادگیرهای بلندِ یزد، در میان خشت و گل، بذرهای یک ذهنِ استراتژیک در ذهن محمدتقی کاشته می‌شد. او یاد گرفت که برای ماندن در بازار، باید پیش از هر کس دیگری، حرکتِ بعدیِ رقیب را حدس زد. این میراثِ یزدی بودن بود؛ تلاشی خستگی‌ناپذیر در زمینی که هر قطره آبش با ارزش است. او آنجا بود که فهمید پول، فقط نتیجه‌ی فروش نیست؛ نتیجه‌ی اعتماد است.

۲. از بازارِ سنتی تا دروازه‌های مدرنیته

جوانی محمدتقی در گذارِ ایران از سنت به مدرنیته گذشت. او که در مکتب یزدِ بازرگان‌پرور رشد کرده بود، نمی‌توانست تنها به فروشِ محصولاتِ کشاورزی مانند پسته و ادویه قانع باشد. تهران، آن روزها در حال تغییر بود؛ کافه‌ها، خیابان‌های سنگ‌فرش شده و ورود اولین کالاهای برقی، نویدبخشِ دوره‌ای جدید بود. محمدتقی وقتی به بازار بزرگ تهران پا گذاشت، با چشمان یک تاجرِ جهانی به قضیه نگاه کرد. او می‌دید که مردم تشنه‌ی محصولاتی هستند که زندگی‌شان را آسان‌تر کند. در حالی که دیگران هنوز در پیِ سودهای سریع و سنتی بودند، برخوردار به فکر «زنجیره‌ی تأمین» افتاد.

او خوب می‌دانست که وابستگی به واردات، مثل راه رفتن روی طناب است؛ اگر بندِ کفش‌هایت را محکم نبندی، سقوط حتمی است. او شروع کرد به وارداتِ کالاهای مصرفی و باتری. این یک تصمیم هوشمندانه بود؛ باتری نمادِ انرژیِ قابل حمل بود. او با این کار، نه تنها کالا، بلکه «انرژی» وارد خانه‌های مردم می‌کرد. در جلساتِ کوچکِ تجاری که در حجره‌های نمورِ بازار برگزار می‌شد، او همیشه متفاوت حرف می‌زد. در حالی که تجارِ قدیمی از «ارزانیِ خرید» سخن می‌گفتند، او از «کیفیتِ ماندگار» دفاع می‌کرد. او می‌دانست که یک باتریِ بی‌کیفیت می‌تواند نامِ برندِ او را برای همیشه خراب کند. او با دقتِ یک جواهرساز، برندهای جهانی را بررسی می‌کرد و به دنبال شرکای تجاری بود که در کنارِ محصول، دانشِ فنی هم بیاورند. محمدتقی برخوردار در این مرحله، از یک «دلال» به یک «توزیع‌کننده‌ی استراتژیک» بدل شد. او فهمید که در بازارِ ایران، قدرت در انحصارِ کسی نیست که کالا دارد، بلکه در دستان کسی است که «اعتمادِ بازار» را دارد.

۳. جرقه‌ی صنعتی‌شدن؛ وقتی چراغ‌ها روشن شدند

دهه چهل شمسی، روزگارِ طلاییِ جسارت بود. محمدتقی برخوردار دیگر فقط یک نام در لیست واردکنندگان نبود؛ او در ذهن خود، نقشه‌ی یک کارخانه را ترسیم کرده بود. در یکی از همین روزها، وقتی در دفترش در تهران نشسته بود و به نمودارهای فروشِ محصولات برقی نگاه می‌کرد، سؤالی بنیادین در ذهنش جرقه زد: «تا کی باید کالای دیگران را بفروشیم؟». او می‌دید که یخچال، پنکه و جاروبرقی چطور جای خود را در خانه‌های اعیان باز می‌کنند. او با خودش فکر کرد که ایرانِ در حالِ مدرن شدن، به کارخانه‌ای نیاز دارد که این رفاه را با قیمتِ مناسب‌تری تولید کند. این نقطه چرخشِ بزرگ بود؛ گذار از تجارتِ کالا به تولیدِ محصول.

او به خوبی می‌دانست که راه انداختنِ کارخانه، فقط خریدِ ماشین‌آلات نیست؛ ایجادِ یک فرهنگِ جدید است. تصور کنید او را در حالِ بررسیِ پیشنهادهای همکاری با غول‌های ژاپنی. در آن زمان، ژاپنِ پس از جنگ در حالِ فتحِ جهان بود و برخوردار می‌خواست بخشی از این جریان باشد. او می‌دانست که تولید، «مسئولیتِ اجتماعی» هم هست. او به دنبالِ جایی بود که بتواند صنعتی پاک و کارآمد بسازد. در حالی که اطرافیانش به او هشدار می‌دادند که «این کار دردسرهای زیادی دارد»، او آرام بود. او نه تنها یک سرمایه‌گذار، بلکه یک مهندسِ رؤیاپرداز بود. او می‌دید که چگونه در خانه‌های ایرانی، با آمدنِ یک محصولِ باکیفیت، آرامش بیشتری جریان می‌یابد. او معتقد بود «صنعت»، یعنی هدیه دادنِ زمانِ بیشتر به زنان و مردان برای زندگی. او با این نگاهِ متعالی، قدم در راهی گذاشت که سرنوشتِ صنعتِ لوازم خانگی ایران را برای همیشه تغییر می‌داد.

۴. تولد در رشت؛ رؤیایی به وسعتِ ۶.۵ میلیون تومان

سال ۱۳۴۷ بود. رشت، با آن باران‌های همیشگی و جنگل‌های سبز، میزبانِ بلندپروازانه‌ترین پروژه‌ی برخوردار شد. «پارس خزر» نامی بود که او انتخاب کرد؛ نامی که بوی شمال می‌داد، بوی تازگی و رشد. سرمایه‌ای که او برای این کار گذاشت، حدود ۶.۵ میلیون تومان بود؛ رقمی که در آن زمان، هم ریسکِ بزرگی بود و هم نشان‌دهنده‌ی اعتمادِ مطلقِ او به هدفش. کارخانه‌ای در دلِ استانِ گیلان، جایی که نیرویِ کارِ جوان و مشتاق منتظرِ فرصتی برای اثباتِ توانایی‌شان بودند. او فقط یک سوله نساخت؛ او یک «کلاسِ درسِ صنعتی» تأسیس کرد.

در آن روزها، وقتی کلنگِ کارخانه به زمین خورد، کسی نمی‌دانست که این آغازِ راهی است که قرار است میلیون‌ها خانه را در ایران به محصولاتِ برقی مجهز کند. برخوردار می‌دانست که کیفیتِ ژاپنی را نمی‌توان با کپی‌کاریِ صرف به دست آورد؛ باید «فرهنگِ کار» را وارد می‌کرد. او مهندسان و مشاورانی را استخدام کرد که دغدغه‌ی «دقت» داشتند. فضایِ کارخانه، پر از همهمه‌ی ماشین‌ها و دقتِ انسانی بود. برخوردار خودش در کارخانه حضور داشت؛ نه به عنوان یک مدیرِ دوردست که در دفترِ ییلاقی‌اش بنشیند، بلکه به عنوانِ کسی که آستین بالا می‌زد و پیچ و مهره‌ها را چک می‌کرد. او می‌گفت: «وقتی محصولی با نامِ ما بیرون می‌رود، مثلِ این است که قسمتی از آبرویِ ما در آن خانه زندگی می‌کند.» این وسواسِ او برای کیفیت، همان چیزی بود که پارس‌خزر را از رقبا جدا کرد. آن ۶.۵ میلیون تومان، بذرِ درختی شد که ریشه‌هایش در خاکِ گیلان تنید و میوه‌هایش به سراسر ایران رسید.

۵. معمای شراکت و رقص با غول‌های ژاپنی

شراکت، بازیِ بزرگی بود که برخوردار استادانه بلد بود. در داستانِ پارس‌خزر، نامِ «توشیبا» همواره مثلِ یک سایه‌ی بزرگ و در عین حال مفید حضور دارد. برای یک تاجرِ ایرانی که در فضایِ سنتی رشد کرده، همکاری با یک غولِ صنعتیِ ژاپنی، چیزی شبیه به راه رفتن روی بندِ باریک بود. برخوردار می‌دانست که ژاپنی‌ها بسیار دقیق، سرد و منطقی هستند. او باید زبانِ آن‌ها را یاد می‌گرفت؛ نه فقط زبانِ انگلیسی، که زبانِ «استراتژی». او برای اینکه بتواند دانشِ فنی را به ایران منتقل کند، باید اعتبارش را گرو می‌گذاشت.

در آن اتاق‌های کنفرانسِ سرد و مدرن، برخوردار یاد گرفت که چگونه از موضعِ قدرت و در عین حال احترام، مذاکره کند. برخی منابع از درهم‌تنیدگیِ سهام‌داری می‌گویند؛ اینکه چگونه او توانست این اتحاد را شکل دهد. البته، در دنیایِ واقعیت، این اعداد و ارقام (مانند سهم‌های اعلامی) گاهی در پیچ‌ و خمِ اسنادِ تاریخی گم می‌شوند، اما اصلِ داستان روشن است: برخوردار می‌خواست بهترین باشد. او می‌دانست که اگر بخواهد با محصولاتِ خارجی رقابت کند، باید «شریکِ استراتژیک» داشته باشد. او نمی‌خواست فقط مونتاژکار باشد؛ او می‌خواست «تولیدکننده» باشد. او توشیبا را به ایران آورد تا استانداردها را ارتقا دهد. این یک بازیِ برد-برد بود؛ ژاپنی‌ها بازارِ بزرگِ ایران را به دست می‌آوردند و برخوردار، تکنولوژیِ نوین و مدیریتِ سیستمی را به قلبِ ایران می‌آورد. او در این جلساتِ دشوار، با صبرِ ایوب‌وار و هوشمندیِ بازاری‌اش، کاری کرد که نامِ یک کارخانه‌ی ایرانی در کنارِ نامِ یک غولِ جهانی قرار بگیرد. این نقطه، بلوغِ حرفه‌ایِ او بود؛ زمانی که فهمید قدرت، در «اتصال» است نه در «انزوا».

۶. مردی که بازار را قبل از مردم می‌دید

در سال‌هایی که بسیاری از تاجران ایرانی هنوز درگیر خرید و فروش سنتی بودند، محمدتقی برخوردار ذهنش چند قدم جلوتر حرکت می‌کرد. او فقط به «امروز» نگاه نمی‌کرد؛ او آینده را بو می‌کشید. این ویژگی، همان چیزی بود که بعدها از او یک صنعتگر متفاوت ساخت. در تهرانِ دهه چهل، وقتی خیابان‌ها آرام‌آرام رنگ مدرنیته می‌گرفتند و خانه‌های اعیان‌نشین شمال شهر یکی‌یکی به یخچال، پنکه و تلویزیون مجهز می‌شدند، برخوردار چیزی را می‌دید که بسیاری از تجار نمی‌دیدند: «تغییر سبک زندگی ایرانی».

برای او، لوازم خانگی فقط کالا نبودند. او آن‌ها را نشانه‌ی تغییر فرهنگ می‌دانست. روزی در یکی از بازدیدهایش از بازار تهران، وقتی در میان مغازه‌های شلوغ قدم می‌زد، متوجه شد که مردم هنگام خرید یک وسیله برقی، فقط قیمت را نمی‌پرسند؛ آن‌ها درباره دوام، خدمات و حتی اعتبار فروشنده سؤال می‌کنند. این اتفاق برایش مهم بود. او فهمید که بازار ایران در حال عبور از «اقتصاد رفع نیاز» به «اقتصاد اعتماد» است.

در همان سال‌ها، نقل می‌کنند که برخوردار ساعت‌ها وقت صرف تماشای رفتار مشتریان می‌کرد. او پشت میز نمی‌نشست تا فقط گزارش فروش بخواند. به فروشگاه‌ها سر می‌زد، به اعتراض مشتریان گوش می‌داد و حتی گاهی در سکوت، گفت‌وگوی خریداران را دنبال می‌کرد. او می‌خواست بداند مردم واقعاً چه می‌خواهند؛ نه اینکه مدیران شرکت فکر می‌کنند مردم چه می‌خواهند.

یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های ذهنی او این بود که بازار را «زنده» می‌دید. او اعتقاد داشت اگر یک کارخانه فقط محصول تولید کند اما رفتار مردم را نفهمد، دیر یا زود شکست می‌خورد. همین نگاه باعث شد بعدها برندهایی که او ساخت، فقط فروشنده کالا نباشند؛ آن‌ها بخشی از زندگی روزمره مردم شدند. برخوردار به‌خوبی می‌دانست که موفقیت صنعتی، قبل از کارخانه، در ذهن مشتری ساخته می‌شود. این نگاه، برای ایران آن سال‌ها بسیار جلوتر از زمان خودش بود.


۷. سکوتِ سنگینِ کارخانه در روزهای بحران

هیچ صنعتی بدون بحران ساخته نمی‌شود. پشتِ تصویر مردی که کارخانه تأسیس می‌کند و نامش در روزنامه‌ها می‌آید، شب‌های طولانیِ اضطراب خوابیده است. محمدتقی برخوردار هم از این قاعده مستثنی نبود. روزهایی بود که خطوط تولید کند می‌شد، قطعات دیر می‌رسیدند و هزینه‌ها مثل موج بالا می‌رفتند. اما تفاوت او با بسیاری از مدیران، در نحوه مواجهه با بحران بود.

در یکی از دوره‌های دشوار اقتصادی، کارخانه با مشکل تأمین برخی قطعات وارداتی روبه‌رو شد. کارگران نگران بودند. سکوت عجیبی در سالن‌های تولید جریان داشت؛ همان سالن‌هایی که همیشه پر از صدای دستگاه‌ها بودند. برای کارگری که حقوقش به چرخیدن آن ماشین‌ها وابسته بود، خاموشی خط تولید فقط یک توقف فنی نبود؛ ترس از آینده بود.

در چنین روزهایی، برخوردار برخلاف بسیاری از صاحبان صنایع، پشت درهای بسته پنهان نمی‌شد. او میان کارگران قدم می‌زد. روایت‌هایی وجود دارد که نشان می‌دهد او معتقد بود مدیر باید در سخت‌ترین روزها بیشتر دیده شود، نه کمتر. می‌توان تصور کرد مردی را که با کت ساده‌اش وارد سالن کارخانه می‌شود، دستش را روی بدنه دستگاه می‌کشد و آرام اما محکم می‌گوید: «این کارخانه باید روشن بماند.»

او بحران را فقط مشکل مالی نمی‌دانست؛ بحران را «فرسایش روحیه» می‌دانست. برای همین تلاش می‌کرد امید را حفظ کند. بسیاری از مدیران فقط ترازنامه را مدیریت می‌کنند، اما برخوردار فهمیده بود که کارخانه، پیش از ماشین‌آلات، از انسان‌ها ساخته شده است. اگر امید در میان کارگران بمیرد، هیچ دستگاهی کارخانه را نجات نمی‌دهد.

در تحلیل شخصیت او، این بخش بسیار مهم است: برخوردار صرفاً یک تاجر نبود؛ او نوعی رهبر صنعتی بود که می‌دانست اعتماد کارکنان، سرمایه‌ای مهم‌تر از سرمایه بانکی است. شاید دقیقاً همین نگاه بود که باعث شد برندهای او در سال‌های سخت دوام بیاورند، در حالی که بسیاری از کسب‌وکارهای هم‌دوره‌اش در بحران‌ها فروپاشیدند.


۸. خانه‌های ایرانی و رؤیای رفاه مدرن

محمدتقی برخوردار برخلاف بسیاری از صنعتگران، محصول را فقط از زاویه کارخانه نمی‌دید؛ او آن را در متن زندگی مردم تصور می‌کرد. این تفاوت بزرگی بود. او می‌خواست بداند وقتی یک پنکه یا یخچال وارد خانه‌ای ایرانی می‌شود، چه تغییری در زندگی آن خانواده ایجاد می‌کند. شاید امروز این حرف‌ها عادی به نظر برسد، اما در دهه چهل و پنجاه، چنین نگاهی در صنعت ایران کمیاب بود.

ایران آن سال‌ها در حال تغییر بود. خانه‌ها آرام‌آرام کوچک‌تر اما مدرن‌تر می‌شدند. زنان بیش از گذشته به راحتی و صرفه‌جویی در زمان اهمیت می‌دادند. تلویزیون وارد خانه‌ها شده بود و سبک زندگی جدیدی شکل می‌گرفت. برخوردار خیلی زود متوجه شد که لوازم خانگی فقط ابزار نیستند؛ آن‌ها بخشی از رؤیای «زندگی بهتر» هستند.

در جلسات مدیریتی، او فقط درباره تولید بیشتر حرف نمی‌زد. او درباره کیفیت زندگی حرف می‌زد. این نگاه برای مدیران سنتی عجیب بود. بعضی‌ها تصور می‌کردند او بیش از حد آرمان‌گراست، اما برخوردار فهمیده بود که مردم صرفاً کالا نمی‌خرند؛ آن‌ها احساس آسایش می‌خرند.

می‌توان تصور کرد شبی را که او در یکی از خانه‌های تهران مهمان بوده و صدای آرام یک پنکه در اتاق پیچیده است. شاید همان‌جا به این فکر کرده که صنعت واقعی یعنی ساختن لحظه‌های آرامش برای مردم. او صنعت را چیزی فراتر از سود می‌دید. برای او، کارخانه اگر نتواند کیفیت زندگی بسازد، فقط یک ساختمان پر سر و صداست.

همین نگاه انسانی بود که برندهای او را ماندگار کرد. مردم وقتی نام پارس‌خزر یا پارس‌الکتریک را می‌شنیدند، فقط به یک شرکت فکر نمی‌کردند؛ آن‌ها به تجربه‌ای از خانه، آسایش و مدرن شدن فکر می‌کردند. برخوردار توانسته بود میان صنعت و احساس، پلی نامرئی بسازد؛ پلی که بسیاری از کارخانه‌داران هرگز آن را نفهمیدند.


۹. مردی که از شکست بیشتر از موفقیت یاد گرفت

زندگی محمدتقی برخوردار، برخلاف تصویری که بعدها از او ساخته شد، مسیری صاف و بدون شکست نبود. او بارها تصمیم‌هایی گرفت که نتیجه دلخواه نداشت. بعضی همکاری‌ها به بن‌بست رسید، برخی پروژه‌ها کمتر از انتظار سود دادند و گاهی شرایط سیاسی و اقتصادی، تمام محاسبات را به‌هم می‌ریخت. اما چیزی که او را متفاوت می‌کرد، نوع نگاهش به شکست بود.

بسیاری از تاجران سنتی آن دوره، شکست را لکه ننگ می‌دانستند. اما برخوردار شکست را بخشی از فرایند یادگیری می‌دید. او اهل قمار کورکورانه نبود، اما وقتی ریسک می‌کرد، مسئولیتش را هم می‌پذیرفت. نزدیکانش نقل می‌کردند که او بعد از هر بحران، ساعت‌ها در سکوت فکر می‌کرد؛ نه برای مقصر پیدا کردن، بلکه برای فهمیدن اشتباه.

در فضای صنعتی آن دوران، بسیاری از مدیران فقط به واردات وابسته بودند. سود سریع واردات، وسوسه‌کننده‌تر از دردسرهای تولید بود. اما برخوردار فهمیده بود که کشوری که فقط مصرف‌کننده باشد، هرگز قدرت واقعی اقتصادی پیدا نمی‌کند. همین باور باعث شد گاهی وارد پروژه‌هایی شود که فشار مالی و مدیریتی سنگینی داشتند.

در یک بازسازی روایی، می‌توان او را در دفتر کارش تصور کرد؛ نیمه‌شب، در سکوت تهران، کنار انبوهی از کاغذها و گزارش‌ها. مردی که می‌داند بعضی تصمیم‌هایش اشتباه بوده، اما هنوز امیدش را از دست نداده است. او از جنس مدیرانی نبود که با اولین بحران عقب‌نشینی کنند. شخصیتش بیشتر شبیه سازندگان قدیمی بود؛ کسانی که معتقد بودند اگر زمین بخوری، باید با دست‌های خاکی دوباره بلند شوی.

شاید یکی از بزرگ‌ترین رازهای موفقیت او همین بود: برخوردار از اشتباهاتش فرار نمی‌کرد. او آن‌ها را تحلیل می‌کرد، می‌شکافت و تبدیل به تجربه می‌کرد. در دنیای کسب‌وکار، این ویژگی از سرمایه مالی هم ارزشمندتر است؛ چون بسیاری از آدم‌ها پول دارند، اما ظرفیتِ یاد گرفتن از شکست را ندارند.


۱۰. وقتی «برخوردار» تبدیل به یک اعتبار شد

در بازار ایران، بعضی نام‌ها از یک اسم خانوادگی فراتر می‌روند و تبدیل به «اعتبار» می‌شوند. محمدتقی برخوردار به‌تدریج به چنین جایگاهی رسید. اما این اعتبار، یک‌شبه ساخته نشد. پشت آن، سال‌ها وسواس، سختگیری و ترس از خراب شدن نام خانوادگی خوابیده بود.

او به‌خوبی می‌دانست که در فرهنگ بازار ایرانی، اعتماد از هر قرارداد رسمی مهم‌تر است. تاجری که اعتبارش را از دست بدهد، حتی اگر ثروتمند باشد، عملاً شکست خورده است. برای همین، برخوردار نسبت به کیفیت محصولاتش حساسیتی افراطی داشت. او نمی‌خواست مردم فقط یک کالا بخرند؛ می‌خواست وقتی نام «برخوردار» را می‌شنوند، احساس اطمینان کنند.

کارخانه‌هایش فقط محل تولید نبودند؛ آن‌ها ویترین شخصیت او بودند. اگر محصولی خراب از کارخانه بیرون می‌رفت، او این را صرفاً یک نقص فنی نمی‌دید؛ انگار بخشی از آبروی شخصی‌اش آسیب دیده باشد. این همان ذهنیت قدیمی بازار بود که او هرگز فراموش نکرد: «اسم آدم، سرمایه اصلی اوست.»

در دوره‌ای که بسیاری از شرکت‌ها فقط روی فروش تمرکز داشتند، برخوردار روی «اعتماد بلندمدت» سرمایه‌گذاری می‌کرد. او فهمیده بود که برند واقعی، با تبلیغات ساخته نمی‌شود؛ با تکرار کیفیت ساخته می‌شود. اگر مردم چند بار از محصولی راضی باشند، آن نام در ذهنشان حک می‌شود.

به همین دلیل بود که به‌مرور، «برخوردار» فقط نام یک صنعتگر نبود؛ تبدیل به نماد نسلی از کارآفرینان شد که می‌خواستند ایران را از اقتصاد سنتی به اقتصاد صنعتی منتقل کنند. او برای بسیاری از جوانان آن دوران، نماد این ایده بود که یک تاجر ایرانی هم می‌تواند کارخانه‌ای مدرن بسازد و در کنار برندهای خارجی بایستد.

این همان نقطه‌ای است که یک انسان، از یک فرد موفق به یک «چهره تاریخی» تبدیل می‌شود؛ زمانی که نامش فقط متعلق به خودش نیست و بخشی از حافظه جمعی یک جامعه می‌شود.


۱۱. مدرسه، بازار و مشقِ کارآفرینی

نوجوانی محمدتقی برخوردار در سال‌هایی سپری شد که یزد میان سنت و تجدد دست‌وپا می‌زد. برای پسری که پدرش، حاج محمدحسین، از تجار بنام شهر بود، مدرسه رفتن فقط به معنای خواندن و نوشتن نبود؛ بل‌که کلاس درسی موازی در بازار یزد جریان داشت. او پس از پایان ساعت مدرسه، مستقیم به حجره پدر می‌رفت. در آنجا، بوی ادویه‌جات، چای و پارچه با صدای چرتکه و بحث‌های جدی تجار در هم می‌آمیخت.

می‌توان تصور کرد که تقیِ جوان چگونه در گوشه‌ای از حجره می‌نشست و به شیوه گفت‌وگوی پدرش با مشتریان و شرکا دقت می‌کرد. او در همین رفت‌وآمدها آموخت که تجارت، فراتر از عدد و رقم، بر پایه روابط انسانی و اعتبار کلامی استوار است. پدر به او یاد می‌داد که یک تاجر خوب ابتدا باید شنونده خوبی باشد. برخوردار در این دوره یاد گرفت که چگونه بازار را تحلیل کند و نیازهای پنهان مردم را تشخیص دهد. این دوران، پایه‌های فکری او را برای کارهای بزرگ آینده شکل داد؛ مشقی که در هیچ مدرسه‌ای تدریس نمی‌شد اما او آن را در قلب بازار سنتی یزد آموخت.


۱۲. مهاجرت به پایتخت؛ عبور از پیله سنتی

در سال‌هایی که تهران به مرکز اصلی تحولات اقتصادی ایران تبدیل می‌شد، محمدتقی برخوردار دریافت که برای تحقق رویاهای بزرگترش باید از یزد مهاجرت کند. تهران دهه بیست و سی، شهری در حال انفجار از فرصت‌های جدید بود. این تصمیم برای یک جوان یزدی که به امنیت بازار سنتی شهر خود خو گرفته بود، ریسک بزرگی به شمار می‌رفت. اما او پیله امن خود را شکافت و راهی پایتخت شد.

در بازسازی روایی آن روزها، می‌توان پایتخت را با خیابان‌های شلوغ و بازاری پرجنب‌وجوش تصویر کرد که برخوردار با یک چمدان و دنیایی از انگیزه‌های تازه وارد آن شد. او در ابتدا کار خود را با دفتری کوچک آغاز کرد. پایتخت به او نشان داد که مقیاس تجارت در حال تغییر است و دیگر نمی‌توان به روش‌های حجره‌نشینی قدیمی اکتفا کرد. او در تهران ارتباطات جدیدی شکل داد، با شرکت‌های خارجی آشنا شد و فهمید که دروازه‌های مدرنیته به روی ایران باز شده است. این مهاجرت، نقطه عطف بزرگی بود که او را از یک تاجر محلی به یک فعال اقتصادی در سطح ملی تبدیل کرد.


۱۳. کشفِ جادوی انرژی همراه؛ داستان باتری پارس

یکی از اولین موفقیت‌های بزرگ برخوردار در حوزه واردات و توزیع، مربوط به باتری بود. در دورانی که رادیوهای ترانزیستوری تازه وارد خانه‌های ایرانی و به خصوص روستایی شده بودند و هنوز شبکه برق سراسری وجود نداشت، باتری حکم شریان حیاتی ارتباط مردم با جهان خارج را داشت. برخوردار این نیاز شدید را به سرعت درک کرد. او متوجه شد که مردم برای شنیدن اخبار و موسیقی به یک منبع انرژی قابل‌اعتماد نیاز دارند.

او واردات باتری‌های باکیفیت را آغاز کرد و با نام تجاری «قوه پارس» نقشی کلیدی در این بازار ایفا نمود. در تحلیل‌های تجاری آن زمان، شبکه توزیعی که برخوردار برای رساندن این باتری‌ها به دورافتاده‌ترین روستاهای ایران ساخت، بی‌نظیر بود. او کاری کرد که باتری پارس در کنار چراغ‌های زنبوری و رادیوهای قدیمی، به یکی از آشناترین کالاهای خانگی مردم تبدیل شود. این موفقیت تجاری به او ثابت کرد که نیازهای اساسی مردم کجاست و چگونه می‌توان با توزیع درست، یک بازار بزرگ ملی خلق کرد.


۱۴. عبور از مرزِ واردات؛ تصمیم سخت برای تولید

برای بسیاری از هم‌دوره‌ای‌های برخوردار، واردات کالای آماده راحت‌ترین و کم‌دردسرترین راه کسب درآمد بود. کالا را می‌خریدند، سود را روی آن می‌کشیدند و می‌فروختند؛ بدون دغدغه کارگر، بیمه، مالیات کارخانه و خراب شدن ماشین‌آلات. اما برخوردار آرامشِ واردات را دوست نداشت. او به این فکر می‌کرد که چرا باید ارزش افزوده این کالاها سهم کارگران و کارخانه‌های خارجی شود؟

او تصمیم گرفت از یک واردکننده صرف به یک تولیدکننده تبدیل شود. این تصمیم در فضای اقتصادی آن روزها شبیه به یک دیوانگی مصلحت‌آمیز بود. دوستان و مشاورانش او را از سختی‌های تولید در کشوری که هنوز زیرساخت‌های صنعتی قوی نداشت منع می‌کردند. در یک بازسازی روایی از آن روزها، او در پاسخ به این نگرانی‌ها می‌گفت: «تا خودمان نسازیم، صاحبِ صنعت و اعتبار واقعی نمی‌شویم.» او آستین‌ها را بالا زد تا اولین کارخانه‌های خود را پایه‌گذاری کند و مسیر سخت تولید ملی را ترجیح داد.


۱۵. رشت؛ مهدِ تلاقیِ آب و صنعت

وقتی ایده ساخت کارخانه لوازم خانگی جدی شد، انتخاب مکان مناسب یکی از مهم‌ترین چالش‌ها بود. برخوردار و شرکایش نگاه خود را به شمال ایران و شهر رشت معطوف کردند. در سال ۱۳۴۷، کارخانه مشترک با همکاری فنی توشیبای ژاپن (که بعدها به پارس‌خزر تغییر نام داد) با سرمایه‌ای در حدود ۶.۵ میلیون تومان کلید خورد. اما چرا رشت؟

رشت علاوه بر دسترسی مناسب، نیروی کار جوان و مستعدی داشت و آب‌وهوای ملایم آن برای استقرار برخی صنایع مناسب بود. برخوردار می‌خواست کارخانه‌ای بسازد که نه‌تنها محصول تولید کند، بلکه فرهنگ صنعتی را به آن منطقه وارد کند. راه‌اندازی این کارخانه موجی از اشتغال و امید را در گیلان ایجاد کرد. جوانان محلی که تا پیش از آن عمدتاً به کشاورزی مشغول بودند، حالا پشت دستگاه‌های مدرن ژاپنی می‌نشستند و مهارت‌های فنی جدیدی می‌آموختند. رشت برای برخوردار فقط یک مختصات جغرافیایی نبود، بلکه خاستگاه رویای صنعتی او بود.


۱۶. فرهنگِ کاریِ ژاپنی در اتمسفرِ ایرانی

همکاری با ژاپنی‌ها در دهه چهل، چالش‌های فرهنگی جالبی به همراه داشت. مهندسان ژاپنی که به نظم شدید، جزئی‌نگری و فرآیندهای استاندارد معروف بودند، وارد محیطی شده بودند که فرهنگ کار صنعتی در آن هنوز نوپا بود. برخوردار به عنوان مدیر و کارآفرین، باید نقش میانجی را بازی می‌کرد تا این دو فرهنگ کاری متفاوت با هم هماهنگ شوند.

می‌توان تصور کرد که در روزهای نخست، زبان مشترکی میان کارگران ایرانی و مهندسان ژاپنی وجود نداشت؛ اما زبانِ کار و احترام به تخصص، این فاصله را پر کرد. برخوردار اصرار داشت که استانداردهای کیفی ژاپنی بدون هیچ کم‌وکاستی در کارخانه رشت پیاده‌سازی شوند. او می‌خواست کارگر ایرانی یاد بگیرد که حتی میلی‌مترها هم در کیفیت نهایی محصول نقش دارند. این انتقال تکنولوژی و فرهنگ کار، یکی از بزرگترین دستاوردهای برخوردار بود که فراتر از تولید پنکه و پلوپز، به تربیت نسلی از تکنسین‌های ماهر در ایران کمک کرد.


۱۷. معمای توزیع؛ پلوپز پارس‌خزر در آشپزخانه ایرانی

تولید محصول باکیفیت یک بحث بود و متقاعد کردن خانواده‌های ایرانی برای خرید کالا داخلی، بحثی دیگر. در آن سال‌ها، کالای خارجی (به‌ویژه آمریکایی و اروپایی) از اعتبار بسیار بالایی برخوردار بود. برخوردار متوجه شد که برای ورود به آشپزخانه‌های ایرانی، باید محصولی بسازد که دقیقاً با فرهنگ و سبک زندگی ایرانی همخوانی داشته باشد. طراحی پلوپز با قابلیت تولید «ته‌دیگ» ایرانی، نمونه‌ای از این هوشمندی بود.

او سیستم توزیع مویرگی و خدمات پس از فروش را راه‌اندازی کرد. برخوردار باور داشت که فروش پایان کار نیست، بلکه آغاز یک تعهد است. او فروشگاه‌های بزرگی ایجاد کرد که مردم می‌توانستند محصولات را از نزدیک ببینند و امتحان کنند. در بازسازی روایی آن سال‌ها، زنانی را می‌بینیم که ابتدا با تردید به پلوپز ایرانی نگاه می‌کردند، اما پس از اولین تجربه‌ها و دیدن کیفیت کار و دوام دستگاه، آن را به همسایگان خود نیز توصیه می‌کردند. این‌گونه بود که پلوپز به نماد مدرن شدن آشپزخانه‌های ایرانی تبدیل شد.


۱۸. پارس الکتریک؛ طنینِ تصویر در خانه‌ها

پس از موفقیت در لوازم خانگی کوچک، برخوردار به سراغ یکی از پیچیده‌ترین صنایع آن دوران رفت: صنایع صوتی و تصویری. با تاسیس «پارس الکتریک»، او رویای آوردن تلویزیون به تمام خانه‌های ایرانی را دنبال کرد. در دورانی که تلویزیون یک کالای لوکس و فوق‌العاده گران‌قیمت محسوب می‌شد، پارس الکتریک تلاش کرد تا تولید را به مقیاسی برساند که برای طبقه متوسط نیز قابل خریداری باشد.

راه‌اندازی خطوط مونتاژ و ساخت قطعات تلویزیون، به دانش فنی بالایی نیاز داشت. برخوردار بهترین مهندسان داخلی را جذب کرد و با شرکت‌های معتبر بین‌المللی وارد مذاکره شد. پارس الکتریک فراتر از یک کارخانه، به یک نماد ملی تبدیل شد. شب‌هایی که خانواده‌های ایرانی دور تلویزیون‌های پارس جمع می‌شدند تا برنامه‌ها را تماشا کنند، در واقع حاصل رویای مردی بود که می‌خواست تکنولوژی روز دنیا را بومی‌سازی کند و به خانه‌های عموم مردم ببرد.


۱۹. طوفانِ بهمن ۵۷ و تغییر سرنوشت

سال ۱۳۵۷ با خود طوفانی آورد که تمام ساختارهای اقتصادی و اجتماعی کشور را دگرگون کرد. با پیروزی انقلاب اسلامی، فضای کسب‌وکار و مالکیت صنایع به طور کامل تغییر یافت. کارخانه‌ها و اموال بسیاری از صنعتگران بزرگ آن دوران، از جمله خاندان برخوردار، مشمول قانون حفاظت و توسعه صنایع ایران شد و تحت کنترل دولت یا نهادهای عمومی درآمد.

این دوران برای برخوردار، دوران سختی و تماشای از دست رفتن دسترنج یک عمر تلاشش بود. او که روزگاری هزاران کارگر در کارخانه‌هایش مشغول به کار بودند و چرخ‌های صنعت خانگی کشور را می‌چرخاند، ناگهان خود را از مدیریت کارخانه‌هایش کنار گذاشته شده دید. در یک بازسازی روایی، می‌توان او را در روزهای پس از انقلاب متصور شد که از دور به ساختمان کارخانه‌هایش نگاه می‌کند؛ با قلبی اندوهگین اما سرشار از خاطرات تلاش‌هایی که برای صنعتی شدن ایران انجام داده بود. او بدون اینکه وارد جریان‌های سیاسی شود، با وقار و سکوت این دوران سخت را سپری کرد.


۲۰. میراث ماندگار حاجی برخوردار

هرچند محمدتقی برخوردار در سال‌های پایانی زندگی‌اش دیگر مالکیتی بر کارخانه‌های بزرگی که ساخته بود نداشت، اما میراث او در خانه‌ها و صنعت ایران جاری ماند. نام او به عنوان «پدر صنایع خانگی ایران» در تاریخ اقتصادی کشور ثبت شد. محصولاتی که او پایه‌گذاری کرد، مانند پلوپزها و پنکه‌های پارس‌خزر، همچنان پس از دهه‌ها در خانه‌های ایرانیان کار می‌کنند و بخشی از خاطرات چند نسل هستند.

اعتبار و ارزش کار برخوردار در این بود که او نشان داد کارآفرینی در ایران می‌تواند ساختاریافته، مدرن و باکیفیت باشد. او به جای تکیه بر سودهای مقطعی، به دنبال ساختن زیرساخت‌های پایدار بود. در تاریخ کارآفرینی ایران، داستان زندگی او همواره به عنوان نمونه‌ای از خلاقیت، پشتکار، انعطاف‌پذیری در برابر بحران‌ها و عشق به آبادانی میهن تدریس می‌شود؛ مردی که با تکیه بر سنت‌های بازار و یادگیری مدرنیته، استانداردهای جدیدی برای صنعت ایران تعریف کرد.

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید