داستان ۱: گاراژ، حصارهای چوبی و درسِ «کمال‌گراییِ پنهان»

در کالیفرنیای دهه ۱۹۵۰ و ۶۰، جایی که خورشیدِ سیلیکون‌ولی هنوز در حالِ طلوع بود، استیو جابزِ کوچک در محیطی بزرگ می‌شد که شباهتی به یک کارخانه تکنولوژی نداشت؛ بلکه بوی چوبِ اره‌شده و روغن موتور می‌داد. پدرخوانده‌اش، «پل جابز»، یک مکانیک خبره بود. اما پل برای استیو فقط یک پدر نبود، او اولین استادِ فلسفه‌ی «کیفیت» بود.

یکی از روزها، پل و استیو کوچک در حیاط پشتی مشغول ساختنِ یک حصار چوبی دورِ باغچه بودند. پل با وسواسِ عجیبی مشغولِ تراز کردن و صیقل دادنِ پشتِ تخته‌ها بود؛ جایی که به سمتِ همسایه‌ها بود و هیچ‌کس، حتی صاحب‌خانه، قرار نبود به‌طور مرتب آن را ببیند. استیوِ ۷ ساله با تعجب پرسید: «بابا، چرا انقدر زحمت می‌کشی برای جایی که کسی نمی‌بینه؟» پل مکثی کرد، نگاهی به پسرش انداخت و جمله‌ای گفت که تا آخرین لحظه‌ی عمرِ استیو، در رگ‌های او جاری بود: «استیو، کسی که باید بدونه، خودِ تویی. تو می‌دونی که اون پشت چه‌جوریه.»

این لحظه، تولدِ «اپل» بود. سال‌ها بعد، وقتی استیو داشت بردهای داخلیِ کامپیوترِ «مکینتاش» را طراحی می‌کرد، مهندسان به او التماس می‌کردند که زمانِ گرانبهای تیم را برای زیباییِ بردهای مدار هدر ندهد. آن‌ها می‌گفتند: «استیو، این بردها داخلِ کیس هستند! هیچ‌کس آن‌ها را نمی‌بیند.» اما جابز با آن نگاهِ نافذ و خشمگینِ همیشگی‌اش پاسخ داد: «من می‌بینم.» او مهندسانش را مجبور کرد تا چیدمانِ قطعاتِ روی برد را طوری طراحی کنند که از نظر زیبایی‌شناسی، بی‌نقص باشد، حتی اگر کسی هرگز آن را نبیند. آن گاراژ و آن حصار چوبی، درسِ بزرگی بود: کمال‌گرایی، نه برای نمایش دادن به دیگران، بلکه برای احترام به خودِ محصول و سازنده.


داستان ۲: ملاقات در باشگاهِ کامپیوتر؛ وقتی مهندس با هنرمند تصادف کرد

اواسط دهه ۷۰ بود؛ دورانی که کامپیوترها غول‌هایی بودند که در اتاق‌های تهویه‌شده‌ی دانشگاه‌ها جا می‌شدند. استیو جابزِ جوان، با آن موهای ژولیده و نگاهی که همیشه به دنبالِ چیزی بود که دیگران نمی‌دیدند، در «باشگاه کامپیوترِ هوم‌برو» (Homebrew Computer Club) پرسه می‌زد. او در آن زمان در شرکتِ «آتاری» کار می‌کرد و بیشتر شبیه به یک هیپی بود تا یک مهندسِ سخت‌افزار. در همان شلوغیِ پر از سیم و لحیم، او با «استیو ووزنیاک» (Woz) ملاقات کرد.

ووزنیاک نابغه‌ی مطلقِ مدار بود. او می‌توانست با کمترین قطعاتِ ممکن، کاری کند که یک دستگاه، غیرممکن‌ها را انجام دهد. اما ووزنیاک یک مشکل داشت: او فقط برای «خودش» می‌ساخت. او می‌خواست مهندسی‌اش را به رخِ سایرِ گیک‌ها بکشد. جابز که از همان زمان نگاهِ «محصول‌محور» داشت، او را تماشا کرد و گفت: «ووز، تو داری هنرِ مهندسی‌ت رو هدر می‌دی. تو داری فقط اسباب‌بازی می‌سازی. چرا این رو به مردم نمی‌فروشی؟»

آن‌ها در یک شبِ سرنوشت‌ساز در اتاقِ خوابِ جابز، پشتِ یک میزِ به‌هم‌ریخته نشستند. ووزنیاک با هیجانِ مهندسی‌اش توضیح می‌داد که چطور مدارها را با کمترین هزینه چیده است. جابز گوش نمی‌داد؛ او داشت به این فکر می‌کرد که این جعبه‌ی کوچکِ سیم‌کشی شده، چطور می‌تواند زندگیِ یک آدمِ عادی را تغییر دهد. جابزِ جوانِ بیست‌ساله، قدرتِ اقناع‌گریِ وحشتناکی داشت. او ووزنیاک را متقاعد کرد که این فقط یک “مدار” نیست؛ این “آینده” است. در آن اتاقِ تاریک، وقتی آن‌ها روی یک بردِ خام خم شده بودند، دیالوگی بین‌شان شکل گرفت که تاریخِ جهان را عوض کرد: ووز گفت: «اگه این رو بفروشیم، دیگه نمی‌تونیم برای خودمون نگه‌ش داریم.» جابز با لبخندی که ترکیبی از شیطنت و جدیت بود، گفت: «اگر نفروشیم، هیچ‌کس نمی‌فهمه که چقدر نبوغ داریم.» این شروعِ تضادِ ابدیِ آن‌ها بود: ووزنیاک که عاشقِ ساختن بود، و جابز که عاشقِ تغییرِ دادنِ دنیا با آن ساختن.

داستان ۳: سفر به هند؛ گم شدن برای پیدا کردنِ خود

قبل از اینکه اپل به یک امپراتوری تبدیل شود، استیو جابزِ جوان که هنوز در کشاکشِ هویتِ خود بود، تصمیم گرفت همه‌چیز را رها کند. او با پولی که از کار در آتاری جمع کرده بود، راهی هند شد. این یک سفرِ توریستی نبود؛ یک سفرِ متافیزیکی بود. جابز در هندِ آن سال‌ها، پابرهنه در میان گرد و غبار قدم می‌زد، در اشرم‌ها می‌خوابید و سعی می‌کرد بفهمد که «حقیقت» چیست. او در آنجا شاهد فقرِ شدید و در عین حال، آرامشِ عمیقِ مردم بود.

آنچه جابز در هند یاد گرفت، در هیچ کلاسِ مدیریتی تدریس نمی‌شد. او یاد گرفت که «شهود» (Intuition)، ابزاری قدرتمندتر از «تفکرِ خطی و منطقی» است. جابز فهمید که قدرتِ ذهنِ انسان در سادگی نهفته است. او بعدها این فلسفه‌ی «ذن» را مستقیم به محصولات اپل آورد. وقتی به عکس‌های آی‌فون یا مک نگاه می‌کنید، آن حسِ «خلوتی»، «مینیمالیسم» و «سادگیِ بی‌نقص»، میراثِ همان روزهایی است که او در کنار رودخانه‌ی گنگ به دنبالِ جوهرِ وجود بود. جابز در هند آموخت که برای ساختنِ چیزی که دنیا را متحول کند، باید ابتدا زوائد را از ذهنت حذف کنی؛ درست مثلِ همان محصولاتِ اپل که دکمه‌های اضافه ندارند، چون جابز یاد گرفته بود که «کمتر، همان بیشتر است.»


داستان ۴: نام‌گذاری اپل؛ میانِ سیب‌ها و رؤیاها

وقتی جابز و ووزنیاک تصمیم گرفتند شرکت‌شان را ثبت کنند، در یک دوراهیِ بزرگ بودند. جابز از مزرعه‌ای در اورگان برمی‌گشت که در آنجا روزهایش را با چیدنِ سیب سپری می‌کرد. او به ووزنیاک گفت: «اسم شرکت باید “اپل” (Apple) باشد.» ووزنیاک ابتدا گیج شد و فکر کرد این یک شوخیِ بی‌مزه است؛ چون آن‌ها در صنعتِ کامپیوتر بودند، نه میوه‌فروشی!

اما جابز، که همیشه به دنبالِ چیزی بود که «ترسناک نباشد»، استدلالِ عمیق‌تری داشت. در آن سال‌ها، شرکت‌هایی مثل IBM و Hewlett-Packard، نام‌هایی خشک، سرد، علمی و بسیار جدی داشتند. جابز می‌خواست اپل، تکنولوژی را از حصارِ دکتراها و آزمایشگاه‌ها بیرون بکشد و به خانه بیاورد. او می‌خواست نامِ شرکت، حسِ «طبیعت»، «سادگی» و «زندگی» بدهد. علاوه بر این، یک دلیلِ بسیار ساده هم داشت: او می‌خواست در لیستِ شرکت‌های تلفنیِ آن زمان، نامش قبل از «آتاری» بیاید! او با این انتخاب، عملاً اولین درسِ برندینگ را به دنیا داد: نامِ محصول باید بتواند با مخاطب «ارتباط انسانی» برقرار کند. اپل قرار نبود فقط یک «ماشین» باشد؛ قرار بود یک «تجربه» باشد که به همان اندازه که سیبِ چیده شده از درختِ در دستِ انسان حسِ طبیعی بودن می‌دهد، کامپیوتر هم به زندگیِ انسان گره بخورد.


داستان ۵: اپل ۱؛ عرقِ جبین در گاراژ

اپل ۱، اولین نوزادِ این شرکت، در یک گاراژِ شلوغ و خاکی متولد شد. این فقط یک محصولِ شیک نبود که در کارخانه تولید شود؛ این محصولِ «رنج» بود. جابز و ووزنیاک باید بردها را با دست مونتاژ می‌کردند، قطعات را لحیم می‌کردند و بعد در جعبه‌های چوبیِ دست‌ساز می‌گذاشتند. تصور کنید: استیو جابزِ ۲۱ ساله، در گرمای کالیفرنیا، با دست‌هایی که بوی فلز و لحیم می‌داد، در حالِ بسته‌بندیِ کامپیوترهایی بود که قرار بود دنیا را تغییر دهند.

آن‌ها هیچ پولی نداشتند. جابز برای تأمینِ هزینه قطعات، ماشینِ «فولکس‌واگن» خود را فروخت و ووزنیاک هم ماشین‌حسابِ پیشرفته‌ی علمی‌اش را. اولین مشتریِ آن‌ها، یک فروشگاه کوچکِ لوازم الکترونیکی به نام «بایت شاپ» (Byte Shop) بود. وقتی جابز اولین سفارشِ ۵۰ تایی را گرفت، وحشت‌زده بود. او و تیمِ کوچکش شبانه‌روز کار کردند تا این ۵۰ دستگاه را آماده کنند. این نقطه عطفِ واقعیِ زندگیِ استیو جابز بود. او در آن گاراژ یاد گرفت که «ایده، بدونِ اجرا، ارزشی ندارد.» خیلی‌ها ایده داشتند، اما جابز کسی بود که با عرقِ جبین، آن ایده را به یک «کالای قابل خرید» تبدیل کرد. وقتی آخرین دستگاه را در جعبه گذاشت و آن را برای ارسال آماده کرد، او دیگر فقط یک «علاقه‌مند به کامپیوتر» نبود؛ او حالا یک «کارآفرین» بود که طعمِ واقعیِ ساختن را چشیده بود.

داستان ۶: اپل ۲؛ لحظه‌ای که کامپیوتر وارد خانه‌ها شد

وقتی اپل ۱ فروخته شد، هنوز هیچ‌کس تصور نمی‌کرد که این دو استیو بتوانند صنعتی را متحول کنند. اپل ۱ بیشتر شبیه یک «برد الکترونیکی برای علاقه‌مندان» بود تا یک محصول واقعی برای مردم عادی. اما استیو جابز از همان ابتدا می‌دانست که اگر قرار است کامپیوتر دنیا را تغییر دهد، باید از آزمایشگاه‌ها بیرون بیاید و وارد خانه‌ها شود. او بارها به ووزنیاک می‌گفت: «کامپیوتر نباید فقط برای مهندسان باشد. هر آدم معمولی باید بتواند از آن استفاده کند.»

ووزنیاک در آن زمان تقریباً با وسواس در حال طراحی نسل بعدی کامپیوتر بود. او می‌خواست سیستمی بسازد که از نظر فنی بی‌نقص باشد؛ سریع‌تر، قدرتمندتر و با قابلیت‌های بیشتر. اما جابز روی چیز دیگری تمرکز داشت: تجربه کاربر. او می‌گفت دستگاه باید زیبا باشد، باید آماده استفاده باشد و نباید کاربر مجبور شود سیم و برد و قطعه را خودش سرهم کند.

در سال ۱۹۷۷، اپل ۲ متولد شد. این دستگاه تفاوت بزرگی با کامپیوترهای آن زمان داشت. اول از همه، یک بدنه پلاستیکی شیک داشت. در آن زمان اغلب کامپیوترها جعبه‌های فلزی زشت بودند که بیشتر به تجهیزات نظامی شباهت داشتند. اما اپل ۲ طراحی‌ای داشت که می‌توانست روی میز خانه قرار بگیرد و ترسناک به نظر نرسد.

دومین ویژگی مهم آن رنگی بودن گرافیک بود. بیشتر کامپیوترهای آن زمان فقط متن سبز یا سفید روی صفحه سیاه نشان می‌دادند. اما اپل ۲ می‌توانست تصاویر رنگی نمایش دهد. همین ویژگی باعث شد برنامه‌نویسان شروع کنند به ساخت بازی‌ها و نرم‌افزارهای جدید.

اما مهم‌ترین اتفاق زمانی افتاد که برنامه‌ای به نام VisiCalc برای اپل ۲ ساخته شد. این برنامه اولین نرم‌افزار صفحه‌گسترده در دنیا بود؛ چیزی شبیه نسخه ابتدایی Excel. ناگهان تاجران و حسابداران فهمیدند که این ماشین کوچک می‌تواند ساعت‌ها محاسبه را در چند ثانیه انجام دهد. فروش اپل ۲ به شکل انفجاری بالا رفت.

برای اولین بار در تاریخ، مردم کامپیوتر را نه به‌عنوان یک ابزار علمی، بلکه به‌عنوان یک ابزار کار و زندگی می‌دیدند. اپل ۲ میلیون‌ها دلار فروش داشت و شرکت کوچک جابز و ووزنیاک را به یک بازیگر جدی در صنعت تکنولوژی تبدیل کرد.

در آن سال‌ها، دفتر اپل هنوز فضای استارتاپی داشت. مهندسان شب‌ها روی زمین می‌خوابیدند، پیتزا می‌خوردند و کد می‌نوشتند. اما جابز در ذهنش چیز بسیار بزرگ‌تری می‌دید. او می‌گفت:

«ما فقط کامپیوتر نمی‌سازیم. ما در حال تغییر رابطه انسان با تکنولوژی هستیم.»

موفقیت اپل ۲ باعث شد اپل در سال ۱۹۸۰ وارد بورس شود. در روز عرضه اولیه سهام، صدها نفر از کارمندان اپل یک‌شبه میلیونر شدند. جابز که هنوز فقط ۲۵ سال داشت، ناگهان ثروتی افسانه‌ای به دست آورد.

اما در همان زمان، مشکل تازه‌ای در حال شکل گرفتن بود. موفقیت بزرگ، توجه غول‌های صنعت را جلب کرده بود. شرکت‌هایی مثل IBM حالا اپل را جدی گرفته بودند. و این یعنی جنگ واقعی تازه شروع شده بود.


داستان ۷: بازدید از آزمایشگاه زیراکس؛ جایی که آینده دیده شد

در اواخر دهه ۷۰، اتفاقی افتاد که شاید بتوان گفت مسیر تاریخ کامپیوتر را تغییر داد. شرکت زیراکس (Xerox) در کالیفرنیا یک مرکز تحقیقاتی فوق پیشرفته داشت به نام Xerox PARC. این آزمایشگاه پر از دانشمندان نابغه‌ای بود که روی فناوری‌های آینده کار می‌کردند.

یکی از سرمایه‌گذاری‌های زیراکس در اپل باعث شد جابز اجازه پیدا کند از این مرکز بازدید کند. وقتی جابز وارد آن ساختمان شد، فکر می‌کرد چیز خاصی نخواهد دید. اما چند دقیقه بعد، چیزی دید که ذهنش را منفجر کرد.

یکی از مهندسان زیراکس پشت کامپیوتری نشسته بود که روی صفحه آن پنجره‌ها، آیکون‌ها و نشانگر موس دیده می‌شد. کاربر می‌توانست با حرکت یک وسیله کوچک روی میز — که بعدها به نام ماوس شناخته شد — روی صفحه حرکت کند و با کلیک کردن برنامه‌ها را باز کند.

برای جابز این مثل دیدن آینده بود.

در آن زمان تقریباً تمام کامپیوترها با دستورهای متنی کار می‌کردند. یعنی کاربر باید دستورهای پیچیده تایپ می‌کرد تا سیستم کاری انجام دهد. اما در سیستم زیراکس، کاربر فقط با حرکت ماوس و کلیک می‌توانست همه‌چیز را کنترل کند.

جابز تقریباً از شدت هیجان فریاد می‌زد. او رو به مهندسان اپل که همراهش بودند گفت:

«این را می‌بینید؟ این آینده کامپیوتر است. چرا هیچ‌کس هنوز از آن استفاده نمی‌کند؟»

مهندسان زیراکس به شکل عجیبی نسبت به اختراع خودشان بی‌تفاوت بودند. آن‌ها این سیستم را بیشتر یک پروژه تحقیقاتی می‌دانستند. اما جابز بلافاصله فهمید که این ایده می‌تواند کامپیوتر را برای همه انسان‌ها قابل استفاده کند.

وقتی از ساختمان بیرون آمد، تقریباً می‌دوید. او مدام تکرار می‌کرد:

«ما باید این را بسازیم. هرچه زودتر.»

این بازدید جرقه پروژه‌ای شد که بعدها به مکینتاش تبدیل شد. جابز حالا یک مأموریت جدید داشت: ساخت کامپیوتری که کار با آن به سادگی اشاره کردن و کلیک کردن باشد.

اما این مسیر آسان نبود. داخل اپل اختلافات شدیدی شکل گرفت. برخی مدیران معتقد بودند این پروژه بیش از حد جاه‌طلبانه و پرهزینه است. اما جابز کوتاه نمی‌آمد. او معتقد بود اگر اپل این کار را انجام ندهد، دیر یا زود شرکت دیگری انجام خواهد داد.


داستان ۸: پروژه لیزا؛ اولین شکست بزرگ

پروژه Lisa یکی از جاه‌طلبانه‌ترین پروژه‌های اپل بود. هدف ساخت اولین کامپیوتر تجاری با رابط گرافیکی و ماوس بود؛ همان ایده‌ای که جابز در آزمایشگاه زیراکس دیده بود.

نام پروژه هم داستان خاصی داشت. گفته می‌شود جابز آن را به نام دخترش «لیزا» گذاشته بود؛ دختری که در آن زمان حتی حاضر نبود پدر بودنش را بپذیرد.

جابز در این پروژه با شدت و سختگیری معروفش کار می‌کرد. او از تیمش انتظار غیرممکن داشت. جلسات طولانی، تغییرات ناگهانی و فشار شدید باعث شده بود بسیاری از مهندسان از کار با او خسته شوند.

مشکل اصلی این بود که فناوری هنوز آماده نبود. سخت‌افزارهایی که می‌توانستند رابط گرافیکی را اجرا کنند بسیار گران بودند. نتیجه این شد که وقتی Lisa در سال ۱۹۸۳ عرضه شد، قیمت آن حدود ۱۰ هزار دلار بود.

برای اکثر مردم این قیمت غیرقابل تصور بود.

از نظر فنی Lisa دستگاه فوق‌العاده‌ای بود؛ اولین کامپیوتری که پنجره‌ها، آیکون‌ها و ماوس را در یک محصول واقعی ارائه می‌داد. اما بازار به آن واکنش نشان نداد.

فروش بسیار پایین بود و پروژه عملاً شکست خورد.

برای جابز این ضربه بزرگی بود. او همیشه معتقد بود که محصول خوب حتماً موفق می‌شود. اما حالا فهمید که بازار همیشه منطقی عمل نمی‌کند.

مدیران اپل که از هزینه‌های پروژه ناراضی بودند، تصمیم گرفتند جابز را از تیم Lisa کنار بگذارند. برای مردی که عاشق کنترل همه‌چیز بود، این یک تحقیر بزرگ محسوب می‌شد.

اما جابز به‌جای تسلیم شدن، به سراغ پروژه دیگری رفت؛ پروژه‌ای که در گوشه‌ای از شرکت در حال شکل‌گیری بود.

نام آن پروژه Macintosh بود.

و همین پروژه قرار بود نه‌تنها اپل، بلکه کل صنعت کامپیوتر را تغییر دهد.


داستان ۹: تولد مکینتاش؛ تیمی از شورشی‌ها در قلب اپل

اوایل دهه ۱۹۸۰ در ساختمان اپل، پروژه‌ای کوچک و تقریباً حاشیه‌ای در حال شکل‌گیری بود. این پروژه را مهندسی به نام جف راسکین شروع کرده بود. ایده او ساده بود: ساخت کامپیوتری ارزان، کوچک و ساده که هر انسان عادی بتواند از آن استفاده کند. او نام این پروژه را «Macintosh» گذاشته بود؛ نام نوعی سیب که دوست داشت.

در ابتدا این پروژه برای مدیران اپل چندان مهم نبود. تمرکز اصلی شرکت روی پروژه‌های بزرگ‌تر مثل Lisa بود. اما وقتی استیو جابز از پروژه Lisa کنار گذاشته شد، او به دنبال جایی بود که بتواند دوباره کنترل کامل داشته باشد. چشمش به همین پروژه کوچک افتاد.

وقتی جابز وارد تیم مکینتاش شد، همه‌چیز تغییر کرد.

او به تیم گفت:

«ما قرار نیست فقط یک کامپیوتر بسازیم. ما قرار است بهترین کامپیوتر جهان را بسازیم.»

تیم مکینتاش تبدیل شد به چیزی شبیه یک گروه شورشی داخل اپل. آن‌ها حتی ساختمانی جدا از بقیه شرکت داشتند. جابز یک پرچم دزد دریایی روی ساختمان نصب کرد و گفت:

«دزد دریایی بودن بهتر از پیوستن به نیروی دریایی است.»

این جمله فلسفه کل پروژه بود.

تیم کوچک مکینتاش شب و روز کار می‌کرد. آن‌ها باور داشتند که در حال ساخت چیزی تاریخی هستند. جابز با همان شخصیت افراطی‌اش گاهی الهام‌بخش بود و گاهی ترسناک. او ممکن بود یک روز از کار یک مهندس به‌شدت تعریف کند و روز بعد همان کار را «مزخرف» بنامد.

اما یک چیز را همه می‌دانستند:

اگر جابز از چیزی راضی باشد، آن چیز واقعاً خاص است.

یکی از وسواس‌های عجیب جابز روی طراحی فونت‌ها بود. او می‌خواست مکینتاش اولین کامپیوتری باشد که تایپوگرافی زیبا داشته باشد. مهندسان ابتدا فکر می‌کردند این موضوع بی‌اهمیت است. اما جابز معتقد بود که کامپیوتر باید بتواند مثل یک چاپخانه حرفه‌ای متن تولید کند.

سال‌ها بعد خودش گفت:

«اگر آن کلاس خوشنویسی را در دانشگاه ترک‌کرده نرفته بودم، مک هرگز فونت‌های زیبا نداشت.»

مکینتاش کم‌کم شکل گرفت: یک کامپیوتر کوچک با صفحه‌نمایش داخلی، ماوس، و رابط گرافیکی. چیزی که در آن زمان بیشتر شبیه علم تخیلی بود.

اما هنوز یک مشکل باقی مانده بود:

چگونه باید این محصول عجیب را به دنیا معرفی کرد؟

جابز پاسخ را در تبلیغی دید که تاریخ تبلیغات را تغییر داد.


داستان ۱۰: تبلیغ ۱۹۸۴؛ شکستن سلطه غول‌ها

سال ۱۹۸۴ نزدیک بود و جابز می‌خواست معرفی مکینتاش یک اتفاق معمولی نباشد. او می‌خواست دنیا تکان بخورد.

در آن زمان شرکت IBM تقریباً بر صنعت کامپیوتر تسلط داشت. بسیاری معتقد بودند آینده کامپیوتر فقط در دست این غول بزرگ خواهد بود. جابز اما می‌خواست اپل را به عنوان نیرویی شورشی معرفی کند که آمده است این سلطه را بشکند.

برای همین اپل یک تبلیغ تلویزیونی ساخت که بعدها یکی از معروف‌ترین تبلیغات تاریخ شد.

کارگردان این تبلیغ ریدلی اسکات بود؛ همان کارگردانی که فیلم‌های علمی‑تخیلی بزرگ ساخته بود. تبلیغ فضای تاریکی داشت که الهام گرفته از رمان «۱۹۸۴» جورج اورول بود.

در تبلیغ، مردمی را می‌بینیم که در سالنی تاریک نشسته‌اند و به سخنرانی یک چهره بزرگ روی صفحه نگاه می‌کنند؛ نمادی از حکومت‌های کنترل‌گر. ناگهان زنی ورزشکار با پتکی در دست وارد می‌شود و آن را به سمت صفحه پرتاب می‌کند. صفحه منفجر می‌شود و صدایی می‌گوید:

«در ۲۴ ژانویه، اپل مکینتاش را معرفی می‌کند.

و خواهید دید چرا ۱۹۸۴ مثل “۱۹۸۴” نخواهد بود.»

این تبلیغ فقط یک بار در جریان مسابقه سوپربول پخش شد. اما همان یک بار کافی بود.

صبح روز بعد، تقریباً تمام رسانه‌های آمریکا درباره آن صحبت می‌کردند. مردم کنجکاو شده بودند که این «مکینتاش» چیست.

وقتی جابز روی صحنه معرفی مکینتاش رفت، سالن مملو از هیجان بود. او دیسکت را داخل دستگاه گذاشت و ناگهان کامپیوتر شروع به صحبت کرد:

«Hello, I am Macintosh.»

جمعیت منفجر شد.

برای اولین بار در تاریخ، یک کامپیوتر نه‌تنها قدرتمند بود بلکه شخصیت داشت.

اما پشت این نمایش موفق، طوفانی در داخل اپل در حال شکل گرفتن بود.


داستان ۱۱: جنگ قدرت؛ جابز در برابر مدیران اپل

با وجود هیجان اولیه، فروش مکینتاش به اندازه‌ای که اپل انتظار داشت بالا نرفت. دستگاه هنوز گران بود و نرم‌افزارهای کمی برای آن وجود داشت.

در همان زمان، مدیرعامل اپل جان اسکالی که قبلاً در شرکت پپسی کار می‌کرد، با جابز دچار اختلاف شد.

سال‌ها قبل، خود جابز او را از پپسی به اپل آورده بود. جمله معروفی که به او گفت بعدها افسانه شد:

«آیا می‌خواهی تا آخر عمرت آب‌شکر بفروشی، یا می‌خواهی با من بیایی و دنیا را تغییر دهی؟»

اسکالی پیشنهاد را پذیرفت و مدیرعامل اپل شد. اما به مرور رابطه این دو خراب شد.

اسکالی بیشتر به مدیریت مالی و ثبات شرکت فکر می‌کرد.

جابز بیشتر به نوآوری و ریسک‌های بزرگ.

جلسات هیئت‌مدیره به میدان جنگ تبدیل شده بود. جابز معتقد بود اپل باید سریع‌تر حرکت کند و محصولات انقلابی بسازد. مدیران اما نگران هزینه‌ها و ریسک‌ها بودند.

رفتار جابز هم مشکل را بدتر می‌کرد. او می‌توانست فوق‌العاده الهام‌بخش باشد، اما گاهی با کارکنان بسیار خشن برخورد می‌کرد. بسیاری از مدیران از کار با او خسته شده بودند.

در سال ۱۹۸۵ تنش‌ها به اوج رسید.

هیئت‌مدیره اپل باید تصمیم می‌گرفت:

آیا کنترل شرکت در دست بنیان‌گذار جوان باقی بماند، یا مدیری باتجربه آن را اداره کند؟

این تصمیم سرنوشت اپل و جابز را برای همیشه تغییر داد.


داستان ۱۲: اخراج از اپل؛ سقوطی که آغاز یک بازگشت شد

بهار سال ۱۹۸۵، جلسه‌ای برگزار شد که شاید یکی از دراماتیک‌ترین لحظات تاریخ کسب‌وکار بود.

در آن جلسه، هیئت‌مدیره عملاً قدرت اجرایی استیو جابز را از او گرفت. او دیگر کنترل تیم مکینتاش را هم نداشت.

برای مردی که اپل را در گاراژ ساخته بود، این اتفاق مثل یک خیانت عمیق بود.

جابز بعدها گفت:

«احساس می‌کردم تمام زندگی‌ام نابود شده.»

او فقط ۳۰ سال داشت، اما شرکتی که خودش ساخته بود دیگر به او نیاز نداشت.

چند ماه بعد، جابز تصمیم گرفت اپل را ترک کند. او در سکوت دفترش را جمع کرد و از ساختمانی بیرون رفت که سال‌ها خانه‌اش بود.

خیلی‌ها فکر می‌کردند داستان استیو جابز همین‌جا تمام شده است.

اما واقعیت برعکس بود.

خروج از اپل، بزرگ‌ترین شکست زندگی او بود؛ اما همین شکست تبدیل شد به نقطه شروع دو شرکت جدید که بعدها دنیا را تغییر دادند:

یکی NeXT

و دیگری استودیوی انیمیشن کوچکی به نام Pixar.

و چند سال بعد، همین مسیر غیرمنتظره باعث شد جابز دوباره به اپل بازگردد… و این بار بزرگ‌ترین انقلاب تکنولوژی قرن را رقم بزند.

داستان ۱۳: تولد شرکت NeXT؛ وقتی جابز دوباره از صفر شروع کرد

بعد از ترک اپل در سال ۱۹۸۵، استیو جابز برای مدتی واقعاً سردرگم بود. مردی که تا چند ماه قبل یکی از مشهورترین کارآفرینان سیلیکون‌ولی بود، حالا شرکتی نداشت. بسیاری از مدیران صنعت فناوری فکر می‌کردند دوران او تمام شده است.

اما جابز آدمی نبود که مدت زیادی بیکار بماند.

او شروع کرد به فکر کردن درباره این سؤال:

«اگر دوباره از صفر شروع کنم، چه نوع کامپیوتری می‌سازم؟»

پاسخ او تبدیل شد به شرکتی جدید به نام NeXT.

جابز چند نفر از بهترین مهندسان اپل را با خود همراه کرد. این کار حتی باعث شد اپل از او شکایت کند، چون بسیاری از این مهندسان در پروژه‌های مهم کار می‌کردند. اما جابز اهمیتی نمی‌داد. او می‌خواست چیزی بسازد که از مکینتاش هم پیشرفته‌تر باشد.

دفتر شرکت NeXT در ساختمانی مدرن در کالیفرنیا قرار داشت. جابز همان فرهنگ کاری شدید و کمال‌گرایانه را دوباره ایجاد کرد. او روی کوچک‌ترین جزئیات وسواس داشت.

حتی طراحی کیس کامپیوتر NeXT هم برایش اهمیت داشت. دستگاه به شکل یک مکعب مشکی زیبا طراحی شد؛ چیزی که بیشتر شبیه یک اثر هنری بود تا یک کامپیوتر.

اما ساخت این کامپیوتر بسیار سخت بود. جابز می‌خواست بهترین فناوری‌های ممکن در آن استفاده شود: پردازنده قدرتمند، سیستم‌عامل پیشرفته، و محیط برنامه‌نویسی بسیار مدرن.

نتیجه یک شاهکار مهندسی شد.

اما مثل Lisa، یک مشکل بزرگ وجود داشت: قیمت بسیار بالا.

کامپیوتر NeXT برای دانشگاه‌ها و مراکز تحقیقاتی ساخته شده بود و قیمت آن برای بازار عمومی زیاد بود. فروش آن هرگز به اندازه‌ای نرسید که شرکت را به موفقیت تجاری بزرگ تبدیل کند.

با این حال، چیزی درون این پروژه شکل گرفت که بعدها اهمیت تاریخی پیدا کرد:

سیستم‌عامل NeXTSTEP.

سال‌ها بعد، همین فناوری پایه سیستم‌عامل‌های مدرن اپل شد.

و حتی یک اتفاق تاریخی دیگر هم روی کامپیوتر NeXT رخ داد:

اولین وب‌سایت جهان توسط تیم برنرز‑لی روی یک کامپیوتر NeXT ساخته شد.

یعنی جابز ناخواسته در تولد اینترنت مدرن هم نقش داشت.

اما در همان زمان، اتفاق مهم دیگری در زندگی او در حال رخ دادن بود؛ اتفاقی که نه در دنیای کامپیوتر، بلکه در دنیای انیمیشن بود.


داستان ۱۴: خرید یک استودیوی کوچک؛ آغاز Pixar

در سال ۱۹۸۶، استیو جابز تصمیم گرفت یک شرکت کوچک و ناشناخته را بخرد. این شرکت بخشی از استودیوی فیلم‌سازی جورج لوکاس (خالق Star Wars) بود.

نام آن شرکت Pixar بود.

در آن زمان Pixar اصلاً یک استودیوی انیمیشن معروف نبود. آن‌ها بیشتر روی ساخت کامپیوترهای گرافیکی کار می‌کردند. جابز حدود ۱۰ میلیون دلار پرداخت و شرکت را خرید.

بسیاری از دوستانش فکر می‌کردند این کار یک اشتباه بزرگ است.

چرا یک کارآفرین کامپیوتر باید وارد صنعت انیمیشن شود؟

اما جابز چیز متفاوتی دیده بود.

او فهمیده بود که ترکیب کامپیوتر و هنر می‌تواند آینده سینما را تغییر دهد.

در Pixar گروهی از هنرمندان و مهندسان کار می‌کردند که رؤیای بزرگی داشتند: ساخت اولین فیلم انیمیشن بلند کاملاً کامپیوتری.

در آن زمان این ایده تقریباً غیرممکن به نظر می‌رسید. ساخت حتی چند دقیقه انیمیشن کامپیوتری بسیار دشوار و گران بود.

سال‌ها Pixar تقریباً پولی درنمی‌آورد و جابز مجبور شد بارها از سرمایه شخصی خود برای زنده نگه داشتن شرکت استفاده کند. در واقع Pixar برای مدتی تبدیل شد به بزرگ‌ترین سرمایه‌گذاری پرریسک زندگی او.

اما جابز به تیم اعتماد داشت، مخصوصاً به کارگردانی به نام جان لستر.

لستر و تیمش کوتاه‌فیلم‌های انیمیشنی می‌ساختند که جوایز زیادی می‌بردند. یکی از آن‌ها، به نام Tin Toy، حتی جایزه اسکار گرفت.

این موفقیت‌ها باعث شد شرکت Disney به Pixar علاقه‌مند شود.

و همین همکاری قرار بود اولین فیلمی را خلق کند که تاریخ سینما را تغییر دهد.


داستان ۱۵: Toy Story؛ فیلمی که همه‌چیز را تغییر داد

در اوایل دهه ۹۰، Pixar قراردادی با Disney امضا کرد تا یک فیلم انیمیشن بلند بسازد.

نام آن فیلم Toy Story بود.

ساخت این فیلم بسیار سخت‌تر از چیزی بود که همه تصور می‌کردند. هیچ‌کس قبلاً فیلمی کاملاً ساخته‌شده با کامپیوتر تولید نکرده بود. تیم Pixar مجبور بود همزمان فناوری‌های جدید بسازد و فیلم را تولید کند.

در میانه کار حتی پروژه تقریباً لغو شد. Disney از نسخه اولیه فیلم ناراضی بود و دستور توقف پروژه را داد.

اما تیم Pixar دوباره فیلمنامه را بازنویسی کرد و کار را از نو شروع کرد.

استیو جابز در این دوران نقش مهمی داشت. او از شرکت دفاع می‌کرد و اجازه نمی‌داد پروژه متوقف شود. با اینکه Pixar هنوز سودی نداشت، او همچنان به آینده آن ایمان داشت.

در سال ۱۹۹۵، Toy Story بالاخره اکران شد.

نتیجه شگفت‌انگیز بود.

فیلم نه‌تنها موفق شد، بلکه به یک پدیده جهانی تبدیل شد. منتقدان آن را تحسین کردند و تماشاگران عاشق شخصیت‌های وودی و باز لایت‌یر شدند.

Toy Story بیش از ۳۷۰ میلیون دلار در سراسر جهان فروش کرد.

اما اتفاق بزرگ‌تر بعد از آن رخ داد.

جابز تصمیم گرفت Pixar را وارد بورس کند. ارزش شرکت ناگهان به میلیاردها دلار رسید و استیو جابز دوباره تبدیل شد به یک میلیاردر بزرگ.

مردی که ده سال قبل از اپل اخراج شده بود، حالا مالک یکی از موفق‌ترین استودیوهای انیمیشن جهان بود.

اما در همان زمان، در شرکتی که او سال‌ها قبل ترک کرده بود، اوضاع خوب پیش نمی‌رفت.

اپل در بحران عمیقی فرو رفته بود.

و سرانجام، سرنوشت تصمیم گرفت استیو جابز دوباره به جایی برگردد که همه‌چیز از آنجا شروع شده بود.


داستان ۱۶: بازگشت غیرمنتظره به اپل

اواسط دهه ۹۰، اپل دیگر آن شرکت خلاق و قدرتمند گذشته نبود. فروش کاهش یافته بود، محصولات زیاد اما گیج‌کننده بودند، و شرکت میلیون‌ها دلار ضرر می‌داد. بسیاری از تحلیلگران حتی پیش‌بینی می‌کردند که اپل ممکن است به‌زودی ورشکست شود.

مدیران اپل به دنبال یک سیستم‌عامل جدید بودند، چون سیستم‌عامل قدیمی مک دیگر پاسخگوی نیازهای آینده نبود. بعد از بررسی چند گزینه، نگاه‌ها به شرکتی کوچک افتاد: NeXT.

سیستم‌عامل NeXTSTEP بسیار پیشرفته بود. بنابراین در سال ۱۹۹۷ اپل شرکت NeXT را خرید.

با این خرید، اتفاقی رخ داد که کمتر کسی انتظارش را داشت:

استیو جابز دوباره به اپل بازگشت.

در ابتدا او فقط به‌عنوان «مشاور» وارد شرکت شد. اما خیلی زود مشخص شد که اپل به یک رهبر واقعی نیاز دارد. مدیرعامل وقت کنار رفت و جابز به عنوان مدیرعامل موقت منصوب شد.

وقتی جابز وارد دفتر اپل شد، با شرکتی روبه‌رو شد که تقریباً در آستانه سقوط بود.

او بلافاصله شروع به تغییرات بزرگ کرد.

اولین کارش حذف بیشتر محصولات بود. در آن زمان اپل ده‌ها مدل مختلف کامپیوتر داشت که مشتریان را گیج می‌کردند. جابز یک جدول ساده کشید: چهار خانه.

  • کامپیوتر حرفه‌ای رومیزی
  • کامپیوتر حرفه‌ای قابل‌حمل
  • کامپیوتر خانگی رومیزی
  • کامپیوتر خانگی قابل‌حمل

او گفت:

«ما فقط همین چهار محصول را می‌سازیم.»

بسیاری از پروژه‌ها لغو شدند و صدها کارمند شرکت را ترک کردند. تصمیم‌ها سخت بود، اما شرکت دوباره تمرکز پیدا کرد.

جابز حتی کاری عجیب‌تر هم کرد:

او با مایکروسافت قرارداد همکاری امضا کرد.

بیل گیتس روی صفحه بزرگ در کنفرانس اپل ظاهر شد و اعلام کرد که Microsoft در اپل سرمایه‌گذاری می‌کند و نسخه Office برای مک را ادامه خواهد داد.

برای بسیاری از طرفداران اپل، دیدن گیتس روی صحنه شوک بزرگی بود.

اما برای جابز مهم‌تر از غرور، نجات شرکت بود.

و حالا وقت ساخت محصولی بود که نشان دهد اپل هنوز زنده است.


داستان ۱۷: تولد iMac؛ بازگشت خلاقیت

در سال ۱۹۹۸، اپل محصولی معرفی کرد که دوباره نگاه دنیا را به این شرکت جلب کرد: iMac.

در آن زمان بیشتر کامپیوترها جعبه‌های خاکستری و کسل‌کننده بودند. اما iMac کاملاً متفاوت بود. بدنه‌ای شفاف و رنگی داشت؛ آبی، سبز و بنفش. طراحی آن شبیه هیچ کامپیوتری در بازار نبود.

طراح اصلی این محصول مردی بود که بعدها بسیار مشهور شد: جانی آیو.

جابز و آیو همکاری فوق‌العاده‌ای داشتند. هر دو معتقد بودند که فناوری باید هم زیبا باشد و هم ساده.

iMac همچنین اولین کامپیوتری بود که به‌طور جدی روی اینترنت تمرکز داشت. حتی حرف “i” در نام آن به Internet اشاره می‌کرد.

دستگاه ساده بود:

کافی بود آن را به برق وصل کنید و آنلاین شوید.

iMac موفقیت بزرگی شد. میلیون‌ها دستگاه فروش رفت و اپل دوباره سودده شد.

اما جابز به یک کامپیوتر قانع نبود. او به دنبال تغییر صنعت‌های دیگر هم بود.

و اولین صنعتی که هدف قرار داد، موسیقی بود.


داستان ۱۸: iPod؛ هزار آهنگ در جیب شما

اوایل دهه ۲۰۰۰، گوش دادن به موسیقی دیجیتال بسیار آشفته بود. مردم فایل‌های MP3 دانلود می‌کردند اما مدیریت آن‌ها سخت بود و دستگاه‌های پخش موسیقی کیفیت خوبی نداشتند.

جابز معتقد بود اپل می‌تواند این تجربه را کاملاً تغییر دهد.

در سال ۲۰۰۱ اپل دستگاهی کوچک معرفی کرد: iPod.

در اولین معرفی، جابز جمله‌ای گفت که بسیار معروف شد:

«هزار آهنگ در جیب شما.»

iPod طراحی ساده‌ای داشت: یک صفحه کوچک و یک چرخ کنترلی برای حرکت در میان آهنگ‌ها. استفاده از آن بسیار راحت بود.

اما راز موفقیت iPod فقط سخت‌افزار نبود.

اپل همزمان نرم‌افزاری به نام iTunes ساخت که مدیریت موسیقی را آسان می‌کرد. بعدتر نیز iTunes Store راه‌اندازی شد که کاربران می‌توانستند به‌صورت قانونی آهنگ بخرند.

این ترکیب سخت‌افزار + نرم‌افزار + فروشگاه موسیقی یک انقلاب در صنعت موسیقی ایجاد کرد.

در عرض چند سال، iPod به محبوب‌ترین پخش‌کننده موسیقی جهان تبدیل شد.

اما جابز در ذهنش ایده‌ای حتی بزرگ‌تر داشت.

او می‌دانست که روزی تلفن‌های همراه می‌توانند تمام این قابلیت‌ها را در خود داشته باشند.


داستان ۱۹: iPhone؛ لحظه‌ای که دنیا تغییر کرد

در سال ۲۰۰۷، استیو جابز روی صحنه کنفرانس معروف اپل رفت و گفت:

«امروز ما سه محصول انقلابی معرفی می‌کنیم.»

او روی صفحه نمایش سه آیکون نشان داد:

  • یک iPod
  • یک تلفن
  • یک دستگاه اینترنتی

سپس چند بار این جمله را تکرار کرد تا جمعیت متوجه شود که منظورش چیست.

«این‌ها سه دستگاه جدا نیستند…

این یک دستگاه است.»

و سپس گفت:

iPhone.

آیفون با صفحه لمسی بزرگ، بدون صفحه‌کلید فیزیکی، و رابط کاربری کاملاً جدید معرفی شد. کار با آن با لمس انگشت انجام می‌شد؛ چیزی که در آن زمان بسیار نوآورانه بود.

بسیاری از شرکت‌های بزرگ تلفن همراه مثل نوکیا و بلک‌بری در ابتدا این محصول را جدی نگرفتند.

اما خیلی زود مشخص شد که آیفون صنعت موبایل را کاملاً تغییر داده است.

چند سال بعد، با معرفی App Store میلیون‌ها برنامه برای آیفون ساخته شد و یک اقتصاد جدید شکل گرفت.

اسمارت‌فون‌ها به مرکز زندگی دیجیتال انسان تبدیل شدند.

و آیفون نقطه شروع این انقلاب بود.


داستان ۲۰: آخرین سال‌ها و میراث

در سال ۲۰۰۴ مشخص شد که استیو جابز به بیماری سرطان پانکراس مبتلا شده است. او سال‌ها با این بیماری مبارزه کرد، اما همچنان به کار ادامه داد.

در همین دوران محصولات مهمی معرفی شدند:

  • iPad
  • MacBook Air
  • نسخه‌های جدید iPhone

با وجود بیماری، جابز هنوز در جلسات طراحی شرکت می‌کرد و روی کوچک‌ترین جزئیات تمرکز داشت.

در سال ۲۰۱۱، او بالاخره از سمت مدیرعاملی اپل کناره‌گیری کرد و تیم کوک جای او را گرفت.

چند ماه بعد، در ۵ اکتبر ۲۰۱۱ استیو جابز در سن ۵۶ سالگی درگذشت.

اما میراث او بسیار فراتر از یک شرکت بود.

او نشان داد که فناوری می‌تواند با هنر، طراحی و خلاقیت ترکیب شود. محصولاتی که او ساخت نه‌فقط ابزار، بلکه بخشی از زندگی روزمره مردم شدند.

امروز میلیاردها نفر از دستگاه‌هایی استفاده می‌کنند که ریشه آن‌ها به ایده‌های استیو جابز برمی‌گردد.

مردی که روزی در یک گاراژ کوچک شروع کرد، در نهایت یکی از بزرگ‌ترین تأثیرات تاریخ فناوری را گذاشت.

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید